بندگان حق رحيم و بردبار * خوى حق دارند در اصلاح كار
مهربان بىرشوتان ياريگران * در مقام سخت و در روز گران
[ در گرفتارىها از عارفان ربانى يارى بجوييد ]
هين بجو اين قوم را اى مبتلا * هين غنيمت دارشان پيش از بلا
[ ادامهء حكايت دقوقى ]
رست كشتى از دم آن پهلوان * و اهل كشتى را به جهد خود گمان
[ آدمى از سر خودبينى ، نجات خود را به تدبير خود نسبت مىدهد نه به دعاى عارفان ]
كه مگر بازوى ايشان در حذر * بر هدف انداخت تيرى از هنر
پا رهاند روبهان را در شكار * و آن ز دم دانند روباهان غرار
عشقها با دم خود بازند كاين * مىرهاند جان ما را در كمين
روبها پا را نگه دار از كلوخ * پا چو نبود دم چه سود اى چشم شوخ
ما چو روباهيم و پاى ما كرام * مىرهاندمان ز صد گون انتقام
حيلهى باريك ما چون دم ماست * عشقها بازيم با دم چپ و راست
[ نقدِ شخصيت متظاهران و رياكاران ]
دم بجنبانيم ز استدلال و مكر * تا كه حيران ماند از ما زيد و بكر
طالب حيرانى خلقان شديم * دست طمع اندر الوهيت زديم
تا به افسون مالك دلها شويم * اين نمىبينيم ما كاندر گويم
در گوى و در چهى اى قلتبان * دست وادار از سبال ديگران
چون به بستانى رسى زيبا و خوش * بعد از آن دامان خلقان گير و كش
اى مقيم حبس چار و پنج و شش * نغز جايى ديگران را هم بكش
اى چو خربنده حريف كون خر * بوسهگاهى يافتى ما را ببر
چون ندادت بندگى دوست دست * ميل شاهى از كجايت خاستهست
در هواى آن كه گويندت زهى * بستهاى در گردن جانت زهى
روبها اين دم حيلت را بهل * وقف كن دل بر خداوندان دل
در پناه شير كم نايد كباب * روبها تو سوى جيفه كم شتاب
تو دلا منظور حق آن گه شوى * كه چو جزوى سوى كل خود روى
حق همىگويد نظرمان بر دل است * نيست بر صورت كه آن آب و گل است
[ صاحبدلان حقيقى ]
تو همىگويى مرا دل نيز هست * دل فراز عرش باشد نى به پست
در گل تيره يقين هم آب هست * ليك ز آن آبت نشايد آب دست
ز انكه گر آب است مغلوب گل است * پس دل خود را مگو كاين هم دل است
آن دلى كز آسمانها برتر است * آن دل ابدال يا پيغمبر است
پاك گشته آن ز گل صافى شده * در فزونى آمده وافى شده
ترك گل كرده سوى بحر آمده * رسته از زندان گل بحرى شده
آب ما محبوس گل مانده ست هين * بحر رحمت جذب كن ما را ز طين
بحر گويد من ترا در خود كشم * ليك مىلافى كه من آب خوشم
لاف تو محروم مىدارد ترا * ترك آن پنداشت كن در من در آ