تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 24

مساهمون:

ص٢٤
با چنين غالب خداوندى كسى * چون نميرد گر نباشد او خسى

[ زيركان نيرومند ، مقهور تدبيرات الهى هستند ]

بس دل چون كوه را انگيخت او * مرغ زيرك با دو پا آويخت او

[ راه برخوردارى از لطف الهى ، شكسته دل شدن است نه رندى و چابكى كردن ]

فهم و خاطر تيز كردن نيست راه * جز شكسته مىنگيرد فضل شاه
اى بسا گنج آگنان كنج كاو * كان خيال انديش را شد ريش گاو
گاو كه بود تا تو ريش او شوى * خاك چه بود تا حشيش او شوى
چون زنى از كار بد شد روى زرد * مسخ كرد او را خدا و زهره كرد

[ هر كس اسير شهوات شود باطنش مسخ گردد ]

عورتى را زهره كردن مسخ بود * خاك و گل گشتن نه مسخ است اى عنود
روح مىبردت سوى چرخ برين * سوى آب و گل شدى در اسفلين
خويشتن را مسخ كردى زين سفول * ز آن وجودى كه بد آن رشك عقول

[ مسخ باطن ، سخت‌تر از مسخ ظاهر است ]

پس ببين كين مسخ كردن چون بود * پيش آن مسخ اين به غايت دون بود

[ اهل ظاهر در امور غير لازم موشكافى مىكنند اما حقيقت خود را نشاخته‌اند ]

اسب همت سوى اختر تاختى * آدم مسجود را نشناختى

[ دنياپرستان ، ارزش‌هاى اخلاقى و معنوى را وارونه مىبينند ]

آخر آدم زاده‌اى اى ناخلف * چند پندارى تو پستى را شرف

[ قدرتمندان ظاهرى به قدرت‌هاى پوشالى خود مىبالند ]

چند گويى من بگيرم عالمى * اين جهان را پر كنم از خود همى

[ قدرت‌هاى ظاهرى در برابر قدرت الهى هيچ است ]

گر جهان پر برف گردد سربه‌سر * تاب خور بگدازدش با يك نظر

[ نمونه‌هايى از قدرت الهى ]

وزر او و صد وزير و صد هزار * نيست گرداند خدا از يك شرار
عين آن تخييل را حكمت كند * عين آن زهر آب را شربت كند
آن گمان انگيز را سازد يقين * مهرها روياند از اسباب كين
پرورد در آتش ابراهيم را * ايمنى روح سازد بيم را

[ افعال شگفت‌انگيز الهى را نمىتوان با عقول جزئيه تفسير كرد ]

از سبب سوزيش من سودايىام * در خيالاتش چو سوفسطايىام

مكر ديگر انگيختن وزير در اضلال قوم

[ فريب دادن مردم از طريق تقدس‌مآبى و زهدفروشى ]

مكر ديگر آن وزير از خود ببست * وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست

[ فريب ، جهت انگيختن شوق در مردم و بالا بردن تقاضاى آنها ]

در مريدان در فكند از شوق سوز * بود در خلوت چهل پنجاه روز
خلق ديوانه شدند از شوق او * از فراق حال و قال و ذوق او

[ عوام الناس ، مقهور فريبكارى و زهدفروشى گندم‌نمايان جو فروش مىشوند ]

لابه و زارى همىكردند و او * از رياضت گشته در خلوت دو تو
گفته ايشان نيست ما را بىتو نور * بىعصا كش چون بود احوال كور
از سر اكرام و از بهر خدا * بيش از اين ما را مدار از خود جدا
ما چو طفلانيم و ما را دايه تو * بر سر ما گستران آن سايه تو