تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
چون تو بابى آن مدينه‌ى علم را * چون شعاعى آفتاب حلم را
باز باش اى باب بر جوياى باب * تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش اى باب رحمت تا ابد * بارگاه ما لَهُ كُفُواً أَحَدٌ

[ ذرّات بر وجود خداوند دلالت دارد ]

هر هوا و ذره‌اى خود منظرى است * ناگشاده كى گود كانجا درى است

[ تا روشن‌بينان درهاى حقيقت را نگشايند ، مردم تصورى از حقيقت نخواهند داشت ]

تا بنگشايد دزى را ديدبان * در درون هرگز نجنبد اين گمان
چون گشاده شد دزى حيران شود * مرغ اوميد و طمع پران شود
غافلى ناگه به ويران گنج يافت * سوى هر ويران از آن پس مىشتافت
تا ز درويشى نيابى تو گهر * كى گهر جويى ز درويشى دگر

[ با اوهام و ظنون نمىتوان به حقيقت رسيد ]

سالها گر ظن دود با پاى خويش * نگذرد ز اشكاف بينيهاى خويش

[ براى درك حقيقت ، شامهء باطنى لازم است ]

تا به بينى نايدت از غيب بو * غير بينى هيچ مىبينى بگو

سؤال كردن آن كافر از امير المؤمنين على عليه السلام كه بر چون منى مظفر شدى شمشير را از دست چون انداختى

پس بگفت آن نو مسلمان ولى * از سر مستى و لذت با على
كه بفرما يا امير المؤمنين * تا بجنبد جان بتن در چون جنين

[ تكامل تدريجى انسان ]

هفت اختر هر جنين را مدتى * مىكنند اى جان به نوبت خدمتى
چون كه وقت آيد كه جان گيرد جنين * آفتابش آن زمان گردد معين
اين جنين در جنبش آيد ز آفتاب * كافتابش جان همىبخشد شتاب
از دگر انجم بجز نقشى نيافت * اين جنين تا آفتابش بر نتافت

[ چگونگى تأثير خورشيد بر جنين به باور منجّمان قديم ]

از كدامين ره تعلق يافت او * در رحم با آفتاب خوب رو
از ره پنهان كه دور از حس ماست * آفتاب چرخ را بس راههاست
آن رهى كه زر بيابد قوت از او * و آن رهى كه سنگ شد ياقوت از او
آن رهى كه سرخ سازد لعل را * و آن رهى كه برق بخشد نعل را
آن رهى كه پخته سازد ميوه را * و آن رهى كه دل دهد كاليوه را
باز گو اى باز پر افروخته * با شه و با ساعدش آموخته
باز گو اى باز عنقا گير شاه * اى سپاه اشكن به خود نى با سپاه
امت وحدى يكى و صد هزار * باز گو اى بنده بازت را شكار
در محل قهر اين رحمت ز چيست * اژدها را دست‌دادن راه كيست
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 151 | جلال الدين الرومي