مدتى زين مثنوى چون والدم * شد خمش گفتم و را كاى زنده دم
از چه رو ديگر نمىگويى سخن * از چه بر بستى در علم لدن
قصهى شه زادگان نامد به سر * ماند ناسفته در سوم پسر
گفت نطقم چون شتر زين پس بخفت * نيستش با هيچ كس تا حشر گفت
هست باقى شرح اين ليكن درون * بسته شد ديگر نمىآيد برون
وقت رحلت آمد و جستن ز جو * كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
باقى اين گفته آيد بىزبان * در دل آن كس كه دارد نور جان
گفتگو آخر رسيد و عمر هم * مژده كامد وقت كز تن وارهم
در جهان جان كنم جولان همى * بگذرم زين نم در آيم در يمى
ز انكه اين عالم ز نم زندهست و خوش * از يمى نم يافت ز ان خوب است و گش
چون كه جان در خاك و نم زنده بود * در جهان يم ببين تا چون شود
يم چو شهر است و چو دروازهست نم * نم چو قطره دان و بىاندازه يم
زين نمى كاو همچو جان است ، اندر آ * در يم جانان كه تا يا بى بقا
چون كه نم از بحر جان است اين طرف * پس ز راه جان طلب كن اين شرف
تا ترا آن جا برد كاو بوده است * جستن اندر خاك يم بىهوده است
جزو هر خاكى به خاكستان برد * موج بحر جان سوى جانان برد
پس ز جان كن وصل جانان را طلب * بىلب و بىكام مىگو نام رب