الصّالِحينَ . فَلَمّا اتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلُّوا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ
[ 1 ] تا آنجا كه گفت :
بِما كانُوا يَكْذِبُونَ
[ 2 ] ، تا ايشان را كاذب خواند در اين عهد و وعده .
صدق پنجم آن بود كه هيچ عمل فرا ننمايد كه باطن وى بر آن صفت نبود .
مثلا اگر كسى آهسته رود در راه و در باطن وى آن وقار نبود ، صادق نبود . و اين صدق به راست داشتن سر و علانيه حاصل آيد ، و اين كسى را بود كه سر و باطن وى بهتر بود از ظاهر ، يا همچون ظاهر بود . و از اين گفت رسول ( ص ) :
« بار خدايا سريرهء من بهتر از علانيه گردان ، و علانيهء من نيكو گردان . » هر كه بدين صفت نبود در دلالت كردن ظاهر بر باطن كاذب بود و از صدق بيفتد ، اگر چه مقصود وى ريا نبود .
صدق ششم آنكه در مقامات دين حقيقت آن از خويشتن طلب كند
و به تأويل و ظواهر آن قناعت نكند ، چون زهد و محبّت و توكّل و خوف و رجا و رضا و شوق ، كه هيچ مؤمن از اندك اين احوال خالى نباشد و ليكن ضعيف بود ، آنكه در اين قوى باشد صادق آن بود ، چنان كه گفت :
انَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا
، تا آنجا كه گفت :
اولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ
[ 3 ] . پس كسى را كه ايمان وى به تمامى بود وى را صادق گفت . و مثل اين آن بود كه كسى از چيزى ترسد ، نشان اين آن بود كه مىلرزد و روى وى زرد بود و طعام و شراب نتواند خورد و بىقرار بود . اگر كسى از خداى - تعالى - چنين ترسد ، گويند اين خوف صادق است ، اما اگر گويد كه از معصيت مىترسم و دست بندارد ،
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 9 - 75 و 76 ) ، و از ايشان كسى است كه پيمان كرد با خداى و گفت اگر ما را از فضل خويش ( از نياز اين جهان ) چيزى دهد ما به همه حال صدقه دهيم و در آن مال از نيكان باشيم . چون بداد خداى ايشان را از فضل خويش به آن فضل او بخيل آمدند و از آن پيمان و عهد برگشتند و از وفا روى گردانيدند .
[ 2 ] ( قرآن ، 9 - 77 ) ، به آن دروغ كه مىگفتند .
[ 3 ] ( قرآن ، 49 - 15 ) ، گرويدگان ايشاناند كه بگرويدند به اللّه و رسول او و آنگه در گمان نيفتادند . . . ايشاناند ( كه اگر گويند از گرويدگانيم ) راست گويند .