صدق دوم در نيّت بود ،
كه هر چه بدان تقرّب كند ، جز خداى - تعالى - نخواهد بدان ، و آميخته نكند . و اين اخلاص بود و اخلاص نيز صدق گويند ، كه هر كه در ضمير وى انديشهاى باشد جز تقرّب وى ، كاذب باشد در عبادت كه مىنمايد .
صدق سوم در عزم بود ،
كه كسى عزمى كند كه اگر او را ولايتى باشد عدل كند ، و اگر مالى باشد همه به صدقه بدهد ، و اگر كسى پيدا آيد كه به ولايت و به مجلس و به تدريس اولىتر بود به وى تسليم كند . و اين عزم گاه بود كه قوى بود و جازم بود ، و گاه بود كه در وى ضعفى و تردّدى باشد . آن قوى بىتردّد را صدق عزم گويند ، چنان كه گويند : اين شهوت كاذب است ، يعنى كه اصلى ندارد ، و صادق است ، يعنى كه قوى است . و صدّيق آن بود كه هميشه عزم خيرات از خويشتن به غايت قوّت يابد ، چنان كه عمر ( رض ) گفت : « اگر مرا فرا برند و گردن بزنند دوستتر دارم از آنكه امير باشم بر قومى كه أبو بكر در ميان ايشان باشد . » كه وى عزم قوى يافت از خويشتن بر صبر كردن بر گردن زدن . و كس باشد كه اگر وى را مخيّر بكنند ميان كشتن وى و ميان كشتن بو بكر ، حيات خود دوستتر دارد . و چندان فرق بود ميان اين و ميان آنكه كشتن خويشتن از اميرى بر أبو بكر دوستتر دارد .
صدق چهارم در وفا بود بر عزم ،
كه باشد كه عزم خود قوى باشد بر آنكه در جنگ جان فدا كند و چون مقدّمى « 1 » پديد آيد ولايت تسليم وى كند ، و ليكن چون بدان وقت رسد نفس تن در ندهد ، و اندر اين معنى گفت حق - تعالى :
رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَيْهِ
« 2 » ، يعنى كه به عزم خويش وفا كردند و خويشتن فدا كردند ، و در حقّ گروهى كه عزم كردند كه مال بذل كنند و وفا نكردند چنين گفت :
وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ لَئِنْ اتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكونَنَّ مِنَ
هامش
( 1 ) مقدّم ، پيشوا ، رئيس .
( 2 ) ص 477 - ح 2 .