تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پندنامه حضرت محمد غزالى به يكى از ملوك ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
آنچه كه آمدنى و بودنى است البته خواهد آمد و چنان تصور كن كه تو مهلت يك ساعت خواسته‌ئى و ترا هزار ساعت مهلت داده‌اند كه در آن تلافى مامضاى عمر خود كنى اى عزيز يكى از خلفاى اهل بيت زاهدى را كه در زمان او مشهور بزهد و تقوى و ورع بود طلب نمود گفت اى زاهد مرا پندى ده گفت اي خليفه من به سفر چين و ماچين رفته بودم اتفاقا ملك آنجا كافر و بت‌پرست بود و كر شده بود ديدم كه باندوه تمام ميگريست پرسيدم كه سبب گريه تو چيست گفت گريه من نه از بهر رفتن شنوائيست بلكه از آن ميگريم كه مبادا مظلومى دادخواهي بر در من فرياد زند و من واقف حال او نباشم اما چون چشم برجايست به همه حال مظلومان را فريادرسى توان كرد في الحال منادى را فرمود اهل مملكت را اعلام كرد كه هر كه تظلم خواهد كرد جامهء سرخ درپوشد و بر