امروز است كه آنها زمامدارند و من در اين حال ، آن هم معلوم نيست تا عصر چه شود ؟ » ! ب : مىگويند :
هنگامى كه عبد الملك مروان در سختى قرار گرفته بود ، لباسشوئى را ديد گفت دوست دارم من هم مانند او لباسشو بودم ، روزانه كسب مىنمودم و زندگى آرامى داشتم : اين سخن را به ابو حازم گذارش كردند ، گفت « الحمد للّه كه زمامداران به هنگام مرگ دوست دارند همچون ما باشند و ما در موقع مرگ آرزوى مقام آنان را نداريم » ! ج : به شخص زاهدى گفته شد چگونه به تنهائى به سر مىبرى ؟
گفت : تنها نيستم با خدايم همنشينم .
« اذا شئت ان يناجيني قرأت كتابه ، و اذا شئت ان اناجيه صليت » :
يعنى هر گاه بخواهم او با من سخن بگويد كتابش را مىخوانم و هر گاه خواستم با او حرف بزنم نماز مىخوانم .
د : مىگويند اسكندر وارد يكى از شهرهائى كه گشوده بود ، شد ، از اولاد زمامداران آنها كه باقى بودند جويا شد ، گفته شد مردى از آنها هست كه در قبرستان سكونت گزيده ، وى را احضار كرد .
گفت : چرا مجاور قبرستان شدهاى ؟
پاسخ داد : مىخواستم تفاوت و برترى استخوانهاى زمامداران از زيردستانشان را بيابم ، اما همه را مساوى يافتم ، اسكندر گفت :
مىخواهى تابع من گردى كه شرافت و بزرگى پدرانت را برايت زنده كنم اما اگر همت داشته باشى ؟ ! در پاسخ اسكندر گفت : اتفاقا همتم بلند است .
پرسيد چيست ؟ گفت آرزوى من اين است كه : زندگى كه مرگ نداشته
ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 312
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣١٢