هنگامى كه نامه به عمرو رسيد ، او با پسرانش در اين مورد مشورت كرد ، عبد اللّه يكى از پسرانش به وى گفت :
پيامبر و ابو بكر و عمر به هنگام مرگ از تو راضى بودند ، و هنگام قتل عثمان هم كه غائب بودى ، به نظر من در منزل بنشين و براى اين دنياى بى ارزش حاشيه نشين معاويه مشو ! كه در كيفر خدا با هم شريك خواهيد بود ، اما محمد فرزند ديگرش گفت :
تو از بزرگان قريش هستى ، مبادا جريان خلافت حكومت را با غفلت از دست بدهى ! به شاميان ملحق شو و به دستيارى آنها در مطالبه خون عثمان بكوش ! عمرو گفت : عبد اللّه آنچه به صلاح دينم بود گفت ، ولى محمد صلاح دنيايم را در نظر گرفت ، من در اين باره فكر خواهم كرد . . . .
سرانجام عمرو نزد معاويه آمد و به مذاكره پرداختند : معاويه گفت :
من تو را به جهاد كسى كه خدا را عصيان نموده ، و بين مسلمانان اختلاف افكنده ، خليفه مسلمين را كشته ، و آتش فتنه را روشن ساخته است دعوت مىكنم ! عمرو پرسيد : او كيست ؟
معاويه پاسخ داد : على ! . . .
عمرو گفت :
به خدا سوگند تو همطراز او نيستى ، تو هيچيك از فضائل على را ندارى :
نه هجرت ، نه سبقت باسلام نه مصاحبت با پيغمبر ( ص ) ، و نه جهاد در راه خدا ، و نه فهم و درك و دانش .
به خدا سوگند ! او در جنگ بهرهاى دارد كه كسى همتاى او نيست ، اگر من بخواهم از احسان و نعمتهاى خداوند روى بگردانم و در جنگ با على ( ع ) با تمام خطراتى كه در بردارد با تو همكارى كنم ، بگو چه امتيازى به من خواهى
ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 307
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٠٧