كرده است و آن كتاب « احقاق الحق » و كتاب « المراجعات » است كه روشنگر كامل اين حقيقت مىباشند .
مگر مىشود پيامبر ( ص ) از دنيا رفته باشد و براى خود وصى و جانشينى تعيين نكرده باشد و امت اسلامى را همچنان به حال خود واگذاشته باشد ؟
آيا ابو بكر بر مصلحت امت از پيامبر ( ص ) حريصتر بود كه عمر را به جاى خود گذاشت ؟
و آيا عايشه عاقلتر بود و توجه بيشترى به امت داشت كه به عبد اللّه عمر گفت سلام مرا به عمر برسان و به او بگو امت محمد ( ص ) را بدون سرپرست مگذار ؟ .
خلاصه اين كه : ادله در مورد وصايت پيامبر و تعيين على ( ع ) به خلافت آن چنان زياد است و از پيامبر نقل شده و در كتب علماى اهل تسنن موجود است كه قابل احصاء نيست .
علاوه تعداد زيادى كتاب در همان قرن اول و اوائل قرن چهارم بالخصوص در مورد خلافت امام ( ع ) نوشته شده .
بنا بر اين اگر در نهج البلاغه ، على ( ع ) از حق خود و وصيت پيامبر ( ص ) سخن به ميان آورده باشد آيا دليل آن است كه نهج البلاغه از على نيست ؟
و اين جالب است كه گاهى ايراد كنندگان مىگويند :
اگر على راستى خليفه پيامبر بود چرا در نهج البلاغه خود به آن اشاره نكرده ؟
ملاحظه مىفرمائيد هم اين ايراد صحيح نيست چنان كه در شرح خطبهها پاسخ آن را نوشتهايم و هم ايراد قبل كه پاسخ آن را گفتيم . « 1 » ايراد چهارم
هامش
( 1 ) - در كتاب مصادر كتابها و رواياتى در مورد وصايت على ( ع ) آمده كه مىتوانيد به صفحات 139 تا 179 آن مراجعه فرمائيد