تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى چهارده معصوم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
چون شب شد ، متوكل چند نفر را دنبال من فرستاد . در بين راه فتح بن خاقان را ديدم كه منتظر من است و معلوم شد كه متوكل دربارهء من امر مؤكد نموده است . چون متوكل مرا ديد از من عذرخواهى نمود و پاداش فراوانى به من داد و سمتى را كه داشتم ، به من واگذار نمود . بعد خدمت امام هادى رسيدم ، تشكر نمودم و عرضه داشتم : آيا شما نزد متوكل وساطت مرا نموديد ؟ فرمودند : خداوند مىداند كه پناهى نداريم جز او ، در مهمات به كسى رو نمىآوريم جز به او ، در سختيها و بلاها اعتمادى نداريم ، جزاو ، و پروردگار عالم نيز ما را عادت داده است كه چون از او بخواهيم ، عنايت كند . اگر كسى اطاعت خداكند و از معصيت او دورى جويد و توسل به اهل‌بيت داشته باشد ، خداوند در سختيها به فرياد او مىرسد و حق‌تعالى او را محر وم نخواهد كرد . 3 - رسم متوكل اين بود كه هروقت امام هادى وارد مىشد ، فوق‌العاده به او احترام مىكرد . حتى دستور داده بود كه همه در مقابل او متواضع باشند . سعايت‌كنندگان و حسودان به او گفتند كه : تو به دست خودت ، خلافت را از ميان مىبرى . تا اينكه متوكل فرمان داد كه كسى به حضرت احترام نكند . حضرت وارد شد ، همه به او احترام گذاردند و استقبال كردندن ! وقتى حضرت رفتند همه از خود مىپرسيدند : چه شد ؟ همه از يكديگر مىپرسيدند : چرا بلند شدى و چرا استقبال نمودى ؟ ! 4 - كاتب معتز مىگويد : « شبى پيش متوكل رفتيم و او را غضبناك ديديم . او به چند نفر از غلامان ترك خود امر كرد كه حضرت هادى را بياورند و مرتب زيرلب مىگفت : او را مىكشم ، بدن او را مىسوزانم . ناگهان حضرت هادى با كمال شهامت و وقار وارد شد . متوكل تا چشمش به حضرت افتاد ، بلند شد و استقبال كرد ، تواضع كرد ؛ با گفتن يابْنَ
زندگانى چهارده معصوم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 155 | الشيخ حسين المظاهري