گويد كه آن حضرت دست بر من گذاشته و فرمود كه : رخصت مىدهى ؟ گفتم : من بندهء تو ام ، آنچه خواهى بكن . پس بدن مرا فشرد و فرمود كه : حتّى ارشِ « 1 » اين در آنجا هست « 2 » .
مروى است كه : بعد از مراجعت از حجّة الوداع ، خلّاق عالم وحى فرمود به رسول خدا صلى الله عليه و آله كه : اى حبيب من ، عمر تو به آخر رسيده و ايّام زندگانى بسر آمده ، و حالا تو بايد به نزد پروردگار خود بيايى تا اينكه از تعب و مشقّتهاى دنيا آسوده شوى .
پس جناب پيغمبر صلى الله عليه و آله دستهاى خود را به آسمان بلند نموده و عرض كرد : خداوندا اين وعدهء تو بود كه به من داده بودى ، بدرستى كه در وعدهء تو تخلّف [ امكان ] ندارد . خلّاق عالم فرمود : يا محمّد ( صلى الله عليه و آله ) ، پسر عمّت على ( عليه السلام ) را بردار و با هم برويد به احُد ، و بالاى كوه برويد ، و پشت به قبله بنشين [ و ] حيوانات صحرا را صدا كن ، اجابت مىكنند و نزد تو مىآيند ، بگير از ميان آنها بزغالهء سرخ رنگ را كه اندكى شاخ او بالا آمده باشد ؛ بعد از آن به على ( عليه السلام ) بگو برخيزد و آن بزغاله را بكُشد و پوست او را از طرف گردن بكند ، و پوست او را وارونه كند ( يعنى برگرداند ) ، او را دبّاغى كرده خواهى ديد بعد از سَلْخِ « 3 » آن ، نازل مىكنيم جبرئيلِ روح الأمين را كه دوات و قلم و مركّبى مىآورد كه از مركّبهاى زمين نيست ، هر چه جبرئيل بگويد تو به على ( عليه السلام ) بگو در آن پوست بنويسد ، آن نوشتهء مداد و آن پوست باقى مىماند و مندرس نمىشود ، و كهنگى نخواهد داشت ، و محفوظ خواهد بود و هر وقت او را بگشايند تازه تر خواهد بود . رسول خدا صلى الله عليه و آله جناب امير عليه السلام را با خود آورد و آنچه وحى شده بود به عمل آوردند ، چون جناب امير عليه السلام بزغاله را ذبح كرد و شروع نمود به كندن پوست او ، جبرئيل امين عليه السلام نازل شد و آنقدر ملائكه همراه او
هامش
( 1 ) - ارْش : ديه ، ديهء جراحت . لغت نامه .
( 2 ) - كافى 1 / 238 ضمنح 1 ؛ وسايل 29 / 356 ب 48 ح 35771 ؛ بحار 26 / 38 ب 1 ضمنح 70 ؛ بصائرالدرجات / 151 ب 14 ضمنح 3 ؛ تأويلالآيات / 108 .
( 3 ) - سَلْخ : پوست كندن . ل . د .