چهل سال از عمر شريف آن جناب گذشت حقّ تعالى درهاى آسمان صورت و معنى را به روى او گشاده ، پيوسته در ملكوت اعلا نظر مىكرد و افواج ملائكه را به خدمتش مىفرستاد كه فوج فوج بر او نازل مىشدند ، ايشان را مىديد و سخن مىگفت ، و انوار رحمت يزدانى از ساق عرش اعظم تا فرق آن رسول مكرّم پيوسته شد ، و اشعهء خورشيد جلال كريم متعال ، ظاهر و باطن او را فرو گرفت ؛ جبرئيل مطوّق به نور ، كه طاوس ملائكهء رحمن است ، بسوى او نازل شده ، به دست قدرت بازوى عزّتش را گرفت و حركت داده گفت : يا محمّد بخوان . فرمود : چه چيز بخوانم ؟ گفت : ى إقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ خَلَقَ الْإنْسانَ مِنْ عَلَقٍ إقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأكْرَمُ الَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْى « 1 » ؛ يعنى : « بخوان بنام پروردگار تو كه همه چيز را آفريد ، بيافريد آدميان را از خونهاى بسته ، بخوان و پروردگار تو آن بزرگوارى است كه كريمتر است از تمامى كريمان ، آن خداوندى كه بياموخت مردم را نوشتن به قلم و بياموخت ايشان را آنچه نمىدانستند » .
پس خدا وحى نمود بسوى آن حضرت آنچه وحى نمود ، و جبرئيل به آسمان رفت و حضرت رسالت پناه از كوه به زير آمد ، و از آثار تعظيم جلال الهى كه او را فراگرفته بود و غرايب احوالى كه مشاهده نموده بود حالتى بر آن حضرت تارى شده « 2 » ، ماند [ در حال ] تب و لرز ، و تفكّر مىفرمود در آنكه چون تبليغ رسالت نمايد بسوى قوم خود ، باور نخواهند كرد ، و او را نسبتهاى ديگر خواهند داد ، و به اين سبب دلتنگ بود ؛ پس خدا خواست كه سينهء او را گشايش دهد و دلش را صاحب شجاعت گرداند ، لهذا هر كوه و سنگ و كلوخ را براى او به سخن آورد ؛ كه به هر چيز از اينها كه مىرسيد او را ندا مىكردند و مىگفتند كه : السّلامُ عليكَ يا وليَّ اللَّه ، السّلامُ عليكَ يا رَسولَاللَّه « 3 » .
در حديث است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : در وقتى كه خداوند عالم تجلّى بر كوه فرمود به جهت سؤال موسى عليه السلام ديدن خدا را ، هفت كوه پرواز كردند [ و ] به حجاز و يمن
هامش
( 1 ) - علق / 1 - 5 .
( 2 ) - تارى : ظلمانى ، بىروشنى . لغت نامه .
( 3 ) - بحار 18 / 205 ب 1 ح 36 ؛ تفسيرالامام / 156 ح 78 .