تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
هرچه از من خواهى روا كنم ؛ پس هرچه مىخواهى طلب كن . و او را گمان آن بود كه [ عبدالمطّلب ] التماس كعبه را خواهد كرد ؛ عبدالمطّلب فرمود كه : اصحاب تو شتران مرا غارت كرده‌اند ، امر كن آنها را پس دهند . ابرهه به خشم آمده گفت : از ديدهء من افتادى ! من آمده‌ام كه خراب كنم خانهء كعبه را ، كه به آن خانه بر عالم فخر مىكنيد و از هم ممتاز گرديده‌ايد ، در اين باب سخن نمىگويى لكن شتران خود را طلب مىكنى ؟ ! فرمود : من در مال خود با تو سخن گفتم ، آن خانه صاحبى دارد از همه كس قادرتر ؛ و اولى است به حراست خانهء خود را از ديگران . پس ابرهه حكم كرد كه شتران را به عبدالمطّلب ردّ نمودند و [ او ] به مكّه مراجعت نمود . پس ابرهه با لشكر و فيلها خواست كه داخل حرم شوند و لكن فيلها را هرچه اجبار مىكردند داخل نمىشد ، پس عبدالمطّلب امر كرد غلامان خود را كه : پسر مرا بطلبيد . چون عبّاس را آوردند گفت : اين را نمىخواهم ، پسر مرا بطلبيد . و هر يك را كه مىآوردند مىفرمود : اين را نمىطلبم ، پسر مرا بطلبيد . تا آنكه عبداللَّه پدر رسول‌اللَّه صلى الله عليه و آله حاضر شد ، فرمود : اى فرزند ، برو بر بالاى ابوقبيس و نظر كن به طرف دريا ، و هر چه بينى كه از آن جانب مىآيد بر من خبر ده . چون عبداللَّه بر كوه ابوقبيس بالا رفت ديد كه مرغان مانند سيل و شب تار رو به آن طرف آورده بر ابوقبيس نشستند ، و از آنجا پرواز كرده ، هفت شوط بر گرد خانهء كعبه طواف كردند و هفت مرتبه ميان صفا و مروه سعى كردند . پس عبداللَّه بسوى عبدالمطّلب شتافت و آنچه ديده بود معروض داشت ، عبدالمطّلب فرمود كه اى فرزند ، ببين بعد از اين چه مىكند و مرا خبر ده . پس عبداللَّه خبر داد كه آن مرغان به جانب لشكر حبشه روان شدند ، پس عبدالمطّلب اهل مكّه را فرمود كه برويد بسوى لشكرگاه ايشان و غنيمتهاى خود را برداريد . و همان مرغان بر شكل خطاف ( يعنى پرستوك ) بود ؛ با هر يكى سه سنگ بود : يكى در منقار و دو در چنگال ؛ و هر سنگى كوچكتر از نخود و بزرگتر از عدس ( به روايت ديگر ، در منقار هر يك سنگى بود به مقدار عدسى ) ، بر بالاى سر هر يكى [ از افراد ابرهه ] يك مرغى ايستاد و هر كدام را كه سنگ بر سرش زدى از مقعدش بيرون مىآمدى ، ايشان روى به فرار نهادند و مرغان از پى ايشان مىرفتند و سنگ
مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 219 | عبد الجبار بن زين العابدين شكوئى