تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
به طايف آمد . مسعود بن مغيث با اهل طايف بيرون آمد و به ابرهه گفت كه ما را با تو نزاعى نيست ، اگر خواهى دليلى فرستم تا تو را به خانهء كعبه راه نمايد . [ ابرهه ] گفت چنين باشد . پس مردى را با وى فرستادند [ كه ] نام او ابودغال بود ، چون نزديكى مكّه به منزلى رسيد كه [ آن را ] مغمس خوانند بمُرد و آن را همانجا دفن كردند ( و عادت جارى شده [ كه ] هر كه آنجا رسد سنگى بر قبر وى زند ) ، القصّه ؛ ابرهه از آنجا مردى با لشكر عظيم پيش از خود به مكّه فرستاد تا غارت كنند ، وى بيامد و جميع اموال حوالى حرم را جمع كرد ، به روايتى هشتاد ، و به روايت ديگر چهارصد شتر عبدالمطّلب را گرفت ، و شخصى نزد عبدالمطّلب ( كه حاكم و پيشواى اهل مكّه بود ) فرستاد كه : آمده‌ايم تا خانهء خدا را خراب كنيم ، اگر مانع شوى با تو قتال خواهيم كرد . چون اهل مكّه اين خبر را شنيدند اولاد و اهالى و اموال خود را جمع نموده عزم كردند به گريختن ، پس عبدالمطّلب ايشان را نصيحت كرد كه : اين ننگ است بر شما كه از كعبه دور شويد ، گفتند : ما را تاب مقاومت ايشان نيست و اگر بر ما دست يابند همه را مىكشند . عبدالمطّلب گفت : خداى خانه نمىگذارد كه ايشان به خانه ظفر يابند و اگر شما نيز پناه به خانه بريد بر شما هم دست نخواهند يافت . ايشان نصيحت عبدالمطّلب را قبول نكرده پراكنده شدند ؛ بعضى به كوهها و درّه‌ها گريختند بعضى به دريا نشستند ، پس همين كه ابرهه به حرم رسيد ، فيلها ايستادند و فيلبانان هرچه ايشان را زجر كردند قدم به حرم ننهادند ، و چون روى آنها از حرم محترم برگردانيدند تند مىدويدند ؛ پس عبدالمطّلب نزد ابرهه رفت و رخصت طلبيد ، چون داخل شد ابرهه بر تختى نشسته بود در قبّهء « 1 » ديبايى كه براى [ او ] نصب كرده بودند ، چون نظر ابرهه به عبدالمطّلب افتاد از حسن جمال و مهابت و وقار او حيران ماند ، پس او را بر روى تخت خود جاى داد ، بعد از سؤال و جواب زياد به عبدالمطّلب گفت : به چه كار آمده‌اى ؟ شنيده‌ام سخاوت و شرف و فضل تو را ، و ديدم از مهابت و جمال و عظمت تو ، آنچه [ خواهى ] بر من لازم كرده ، كه
هامش
( 1 ) - قُبَّة : قبه ، بناى گرد برآورده چون گنبد . لغت نامه .