به جهت اينكه او را سوار شده در پيش رسولاللَّه صلى الله عليه و آله جهاد نمايم ، فرمود : چون براى جهاد سوار شوى بىپول به تو مىدهم . عرب گفت : من پول دارم و با پول خواهم گرفت ؛ به چند خريدهاى ؟ فرمود : به صد درهم . گفت : من به صد و هفتاد درهم مىخرم . فرمود :
يا حسن ، بگير دراهم را و تسليم كن ناقه را . امير عليه السلام مىگشت كه عرب اوّل را پيدا كرده پولش را بدهد [ و ] بعد از بازار چيز خريده به خانه برند ، ناگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديد در جايى نشسته كه هرگز آنجا نمىنشست ، پس زمانى كه نگاه به امير عليه السلام كرد تبسّم فرمود و گفت : يا اباالحسن ، اعرابى را طلب مىكنى كه پول ناقهاش را دهى ؟ گفت : بلى و اللَّه ، پدر و مادرم فداى تو باد . فرمود : يا اباالحسن ، آنكه به تو ناقه فروخته جبرئيل عليه السلام بود ، و آنكه از تو خريد ميكائيل عليه السلام بود ، و ناقه از ناقههاى بهشت بود ، و دراهم از جانب ربّ العالمين ؛ پس انفاق كن او را در خير و عافيت ، و مترس از فقر و محتاجى و بى چيزى « 1 » .
الفصلُ العِشرُون در مقام ابراهيم عليه السلام است
بدان كه سه سنگ در دنيا اشتهار تمام دارد :
اوّل حجرالاسود كه سابقاً ذكر شد .
دوّم سنگ موسى عليه السلام كه به روايتى به شكل سر انسان ، و به روايت ديگر مربّع [ به طورى ] كه بار يك شتر بود ؛ موسى عليه السلام هر وقت كه مىخواست به قوم خود آب دهد ، عصاى خود را به همان سنگ مىزد و از او دوازده چشمه جارى مىشد . روزى مىشد كه ششصد هزار [ نفر از ] مردم را سيراب مىكرد به آبِ آن ، و در وقت كوچ چون عصا بر آن مىزد خشك مىشد ؛ بنى اسرائيل گفتند : چون عصا از موسى عليه السلام گم بشود ما از
هامش
( 1 ) - با اندكى تغيير در : بحار 41 / 44 ب 103 ح 1 ؛ امالىصدوق / 467 س 71 ح 10 ؛ روضةالواعظين 1 / 124 مجلس فى ذكر فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام .