امير بغداد و عراق ، به قرامطه پنجاه هزار دينار فرستاد كه حجر را ردّ نمايد قبول نكردند ، آخرالامر به تهديد يا التماسِ مهدى نامى كه در افريقه « 1 » خروج كرده بود [ حَجَر را ] ارسال نمودند ، اوّل او را به كوفه بردند و در مسجد كوفه آويختند كه مردم او را ديدند ، بعد برداشته ، رو به مكّه گذاشتند ؛ و گويند كه : چون حجر را از مكّه به بحرين بردند ، در زير آن چهل شتر مُرد ( بعضى سيصد و بعضى پانصد نيز گفتهاند ) و چون برگردانيدند ، بر يك شتر لاغرى بود كه در زير آن فربه شد « 2 » .
ابوالقاسم جعفر بن محمّد قولويه فرموده كه : قرامطه حجرالاسود را در سال سهصد « 3 » و سى و هفت هجرى بجاى خود مىبردند و من به بغداد رسيدم ، و تمام همّت من مصروف به اين بود كه خود را به مكّه رسانم و واضعِ حجرالاسود را به مكان خود ببينم ؛ چه ، در كتب معتبره ديده بودم كه معصوم و امام عليه السلام او را بجاى خود نصب مىكند ( چنانچه زمان حَجّاج ، سيّدِ سجّاد عليه السلام نصب كرده بود ) ، اتّفاقاً بيمار شدم بيمارىِ صعب « 4 » ، چنانچه اميد از خود قطع كردم و دانستم كه به آن مطلب نمىتوانم رسيد ، شخصى ابن هشام نام را نايب خود كردم و عريضهاى نوشته ، مُهر بر او نهادم ، و در آن عريضه از مدّت عمر خود پرسيده بودم و اينكه : در اين مرض از دنيا مىروم يا مهلتى هست ؟ و به او گفتم كه : جهد كن كه هر كه را بينى كه حجرالاسود را بجاى خود گذاشت ، اين رقعه « 5 » را به او رسانى . ابن هشام گويد كه : چون به مكّه رسيدم ديدم كه خدّام بيتاللَّهالحرام عازمند كه نصب حجر نمايند ، مبلغ كلّى به چند نفر از آنها دادم كه من را در آن ساعت آنجا جا دهند ؛ و كسى را با من همراه كردند كه از من خبردار باشد و ازدحام خلق را از من دفع كند ، ديدم كه هرچند فوج فوج و طبقه طبقه و طايفه طايفه از هر قسمى كه آمدند و خواستند كه حجر را بر جاى خود بگذارند ، ديدم كه حجر مىلرزيد و
هامش
( 1 ) - افريقَه : همان آفريقا يا افريقيّه است . لغت نامه .
( 2 ) - شفاء الغرام 1 / 371 ؛ و با اندكى تغيير در : البداية و النهاية 11 / 252 .
( 3 ) - سيصد . م .
( 4 ) - صَعب : دشوار . لغت نامه .
( 5 ) - رُقعَة : نوشتهء موجز ، قطعه كاغذى كه در آن نويسند . لغت نامه .