تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
مضطرب مىشد و هر حيله كه مىكنند قرار نمىگيرد ، تا آنكه جوانى گندم‌گون و خوش‌روى آمده ، حجر را به تنهايى برداشت و بر جاى خود نصب كرده ، از ميان خلق بيرون آمد ، و به اين سبب صداهاى مردم بلند شد ، و من از جاى خود جسته و چشم بر وى دوخته به عقبش رفتم ، و از كثرت ازدحام و واهمهء اينكه مبادا از من غايب شود ، و به سبب دور كردن مردم از خود و برنداشتن چشم از او ، نزديك شد كه عقلم زايل شود ، پس من عقب او مىرفتم و مردم را از راست و چپ خود دور مىكردم و مىدويدم ، مردم خيال مىكردند كه من ديوانه شده‌ام ؛ او به آرام مىرفت و من با دويدن به او نمىرسيدم ، چون به جايى رسيد كه غير من او را نمىديد ، ايستاد و فرمود كه : رقعه را بده . دادم ، بدون اينكه نگاه كند فرمود : به او بگو كه در اين مرض بر تو خوفى نيست و آنچه از او چاره‌اى نيست بعد از سى سال خواهد شد . ابن هشام گويد كه : من را گريه گرفت و از دهشت و هيبت او نتوانستم حركت كنم ، و زبان از كار رفته ، طاقت حرف زدن نداشته تا از نظرم غايب شد . و خبر به ابن قولويه رسانيدم ، تا سى سال زنده بود و در سال سىام وصيّت نموده كفن و قبر خود را مهيّا كرده منتظر بود ، تا [ اينكه ] بيمار شد ، و يارانى كه به عيادتش آمدند گفتند : اميد شفاى تو داريم . گفت : نه چنين است ؛ و اين سالى است كه به من وعده شده . پس در همان سال به همان مرض وفات كرد « 1 » . ايقاظ « 2 » چنين فرموده‌اند كه : حجر در اين ازمنه چند پارچه سنگ ماشى رنگ است كه در ركن مشرقى نصب شده ، و ما بين آن سنگها و اطراف آنها ، تماماً از لاك « 3 » است ، و بر اطراف آنها نقره گرفته‌اند ، و آن را در گودى قرار داده‌اند كه محفوظتر باشد ، و در ما بين حِجر برآمدگى هست از لاك كه هيچ چيز در آن نيست و عوام آن را حَجَر مىپندارند و مىبوسند و ابتدا و ختم طواف را به آن مىكنند و حجّ خود را مشتبه بلكه
هامش
( 1 ) - بحار 52 / 58 ب 18 ح 41 و 96 / 226 ب 40 ح 26 ؛ الخرائج 1 / 475 ب 3 ؛ فرج‌المهموم / 254 ؛ كشف الغمّة 2 / 502 ب 25 . ( 2 ) - ايقاظ : بيدار كردن . لغت نامه . ( 3 ) - لاك : دارويى است كه به سبب برودت هوا بر شاخ درخت كنار و مانند آن نشيند و منجمد گردد ، و آن راكوبيده و پخته ، از آن رنگ سُرخى حاصل شود . فرهنگ خيّام / 387 .