بروند به مكّه ، و جمع شده بودند به محلّى كه آنجا مردم را وداع كنند ، زنى را ديدم ضعيف و ناتوان ، بر شترى لاغر سوار ، مردم او را نصيحت مىكردند كه برگردد و مىگفتند : اين شتر تو را منزل نمىرساند ! نشنيد و آمد و زمانى كه به وسط صحرا رسيديم در بين راه شتر خوابيد و [ زن ] از قافله عقب ماند ، من او را ملامت كردم كه : گوش به حرف مردم چرا نكردى ؟ حالا چه مىكنى در اين بيابان ؟ جواب من را نداده سر بسوى آسمان بلند كرده گفت : خدايا نه من را در خانهء خودم گذاشتى و نه به خانهء خود رسانيدى ، هرگاه اين كار را با من كسى غير از تو مىكرد شكايت آن را نمىكردم مگر بسوى تو ( يعنى از تو به كجا و پيش كه شكوه كنم ؟ ) ، مالك گويد : ناگاه از طرف صحرا شخصى پيدا شد ، جلو ناقه به دستش گرفته و به آن زن گفت : سوار شو ! پس سوار شد و مثل برق تند رفت ، و زمانى كه بر مطاف رسيديم ، ديدم آن زن را كه طواف مىكند ، پس قسم داده از او پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : من شهرة بنت مسكة ، بنت فضّة خادمهء فاطمة الزّهراء سلاماللَّه عليها ؛ و آن شتر كه ديدى از ناقههاى بهشت بود ، خدا را قسم دادم به حرمت فاطمهء زهرا عليها السلام ، ملكى را امر فرمود آن ناقه را آورد كه من پياده نمانم « 1 » .
مروى است كه : وقتى كه صدّيقهء طاهره ، جناب فاطمه عليها السلام ، از دنيا رحلت نمود ، امّ ايمن قسم ياد كرد كه بعد از آن خاتون معظّمه ، در مدينه نباشد ( جهت اينكه طاقت ديدن جاى [ خالىِ ] آن خاتون را نداشت ) ؛ پس ، خارج شد به طرف مكّه ، در اثناى راه تشنگى شديد بر امّ ايمن غالب شد ، دست خود را بلند كرده گفت : يا ربّ ، من خدمتكار فاطمه عليها السلام هستم ، از تشنگى من را مىكشى ؟ پس نازل كرد خلّاق عالم بر او دَلوى « 2 » از آسمان . امّ ايمن از آب آن دلو خورده هفت سال محتاج طعام و شراب نشد ، و مردم در شدّت گرما به كار سخت وامىداشتند براى امتحان ، با وجود اين ، تشنگى بر او عارض نمىشد « 3 » .
هامش
( 1 ) - ( بدون قسمت « آن شتر كه ديدى از ناقههاى بهشت . . . الخ » ) در : بحار 43 / 46 ب 3 ح 46 ؛ المناقب 3 / 338 .
( 2 ) - دَلْوْ : آوند آبكش ، ظرفى كه بدان آب از چاه كشند . لغت نامه .
( 3 ) - بحار 43 / 28 ب 3 ح 32 ؛ الخرائج 2 / 530 ؛ و با تغييراتى در : بحار 43 / 46 ب 3 ح 45 .