متقدما
(
motaqaddeman
) م . ف - پ . مأخوذ از تازى - هنگام پيشين و زمان سابق و از پيش .
متقدمين
(
motaqaddemin
) ا . پ .
مأخوذ از تازى - پيشينيان و گذشتگان . و مردمان قديم . و اولين اجداد .
متقدى
(
motaqaddi
) ا . ع . شير بيشه . و خرامندهء بناز و متبختر .
متقذر
(
motaqazzer
) ص . ع .
كراهت دارنده و پرهيز كنندهء از كسى كه وى را پليد مىشمارند و كسى كه نفرت مىكند از چركينى و ناپاكى و پليدى . و رجل متقذر :
مرد پليد و داراى لباس چركين .
متقذع
(
motaqazze '
) ص . ع .
كسى كه آمادهء زيان و گزند است .
متقرب
(
motaqarreb
) ص . ع .
كسى كه به خدا تقرب مىجويد و يا از خدا مىترسد . و كسى كه آزاد است در درآمدن خدمت پادشاه و مصاحب پادشاه . و پيوسته و نزديك و مرتبط .
متقرح
(
motaqarreh
) ص . ع .
آماده و مستعد . و ريشدار و ريش خورده شده .
متقرح
(
motaqarreh
) ص . پ مأخوذ از تازى - قرحهدار و داراى ريش .
متقرد
(
motaqarred
) ا . ع .
ابر پارهء خرد و ريزه كه از زير ابر جدا باشد .
متقرر
(
motaqarrer
) ص . ع .
برقرار و قرار گرفته و ثابت شده .
متقرش
(
motaqarrec
) ص . ع .
با هم فراهم آمده و مجتمع شده . و پاك شدهء از هر چيز نابايستى .
متقرط
(
motaqarret
) ص . ع .
زينت شدهء با گوشواره .
متقرع
(
motaqarre '
) ص . ع .
كسى كه از اين پهلو به آن پهلو مىگردد در وقتى كه دراز كشيده باشد .
متقرف
(
motaqarref
) ص . ع .
درخت و يا ريش پوست برداشته شده .
متقرفصة
(
motaqarfesat
) ص .
ع . عجوز بجامه در پيچيده شده .
متقره
(
motaqarreh
) ص . ع .
رفيق زرد و چركين اندام .
متقرئ
(
motaqarre '
) ا . ع .
مرد عابد و پارسا .
متقزح
(
motaqazzeh
) ص . ع .
گياه پراكنده افتاده و بسيار شاخه گرديده .
متقزز
(
motaqazzez
) ص . ع .
نيك پاك از آلايش و ناپاكى و از چرك و ريم .
متقزع
(
motaqazze '
) ص . ع .
اسب آمادهء دويدن .
متقسط
(
motaqasset
) ص . ع .
مشغول به برابر قسمت كردن .
متقسقس
(
motaqasqes
) ص .
ع . شنونده و مستمع .
متقسم
(
motaqassem
) ص . ع .
پراكنده كننده . و پراكنده شده .
متقشر
(
motaqaccer
) ص . ع .
درخت پوست باز شده و پوست كنده شده .
متقشط
(
motaqaccet
) ص . ع .
آسمان صاف و بىابر .
متقشع
(
motaqacce '
) ص . ع .
دور كرده و دفع كرده . و پراكنده شده و ژوليده .
و ابر و اشده و پراكنده گرديده . و دل گشاده شدهء از غم .
متقشف
(
motaqaccef
) ا . ع .
مرد شكيباى به قوت روزگزار و بجامهء دريدهء در پى نهاده و مرد تنكزيست . و آنكه از آلايش پليدى و جز آن باك نداشته باشد .
متقصد
(
motaqassed
) ص . ع .
مرده . و نيزهء شكسته شده .
متقصص
(
motaqasses
) ص .
ع . به سراغ گام و اثر پارونده . و كسى كه ياد مىگيرد سخن و قصه و افسانه را .
متقصع
(
motaqasse '
) ص . ع .
دنبل پر شدهء از ريم .
متقصف
(
motaqassef
) ص . ع .
درهم شكنندهء كشتى .
متقصل
(
motaqassel
) ص . ع .
بريده شده و خرد شده .
متقصم
(
motaqassem
) ص . ع .
شكسته شده .
متقصى
(
motaqassi
) ص . ع .
كوشش كنندهء در تفحص و تفتيش . و كسى كه مىرسد بنهايت چيزى .
متقضب
(
motaqazzeb
) ص . ع .
بريده و قطع شده . و شعاع آفتاب دراز كشيده .
متقضض
(
motaqazzez
) ص . ع .
باز در چنگال گرفته و چنك زننده .
متقضع
(
motaqazze '
) ص . ع .
بريده شده و پاره پاره گشته .
متقضى
(
motaqazzi
) ص . ع .
تمام كرده . و پرداخته . و معدوم و ناپديد . و باز چنك در زده .
متقطب
(
motaqatteb
) ص . ع .
زشتروى . و ترشروى .
متقطر
(
motaqatter
) ص . ع .
آمادهء كارزار . و خوشبوى ماليده . و خوشبو شده .
متقطع
(
motaqatte '
) ص . ع .
شراب آميختهء با آب . و پاره پاره و بخش بخش گرديده .