تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3093

مساهمون:

ص٣٠٩٣

متقدما

(
motaqaddeman
) م . ف - پ . مأخوذ از تازى - هنگام پيشين و زمان سابق و از پيش .

متقدمين

(
motaqaddemin
) ا . پ . مأخوذ از تازى - پيشينيان و گذشتگان . و مردمان قديم . و اولين اجداد .

متقدى

(
motaqaddi
) ا . ع . شير بيشه . و خرامندهء بناز و متبختر .

متقذر

(
motaqazzer
) ص . ع . كراهت دارنده و پرهيز كنندهء از كسى كه وى را پليد مىشمارند و كسى كه نفرت مىكند از چركينى و ناپاكى و پليدى . و رجل متقذر : مرد پليد و داراى لباس چركين .

متقذع

(
motaqazze '
) ص . ع . كسى كه آمادهء زيان و گزند است .

متقرب

(
motaqarreb
) ص . ع . كسى كه به خدا تقرب مىجويد و يا از خدا مىترسد . و كسى كه آزاد است در درآمدن خدمت پادشاه و مصاحب پادشاه . و پيوسته و نزديك و مرتبط .

متقرح

(
motaqarreh
) ص . ع . آماده و مستعد . و ريش‌دار و ريش خورده شده .

متقرح

(
motaqarreh
) ص . پ مأخوذ از تازى - قرحه‌دار و داراى ريش .

متقرد

(
motaqarred
) ا . ع . ابر پارهء خرد و ريزه كه از زير ابر جدا باشد .

متقرر

(
motaqarrer
) ص . ع . برقرار و قرار گرفته و ثابت شده .

متقرش

(
motaqarrec
) ص . ع . با هم فراهم آمده و مجتمع شده . و پاك شدهء از هر چيز نابايستى .

متقرط

(
motaqarret
) ص . ع . زينت شدهء با گوشواره .

متقرع

(
motaqarre '
) ص . ع . كسى كه از اين پهلو به آن پهلو مىگردد در وقتى كه دراز كشيده باشد .

متقرف

(
motaqarref
) ص . ع . درخت و يا ريش پوست برداشته شده .

متقرفصة

(
motaqarfesat
) ص . ع . عجوز بجامه در پيچيده شده .

متقره

(
motaqarreh
) ص . ع . رفيق زرد و چركين اندام .

متقرئ

(
motaqarre '
) ا . ع . مرد عابد و پارسا .

متقزح

(
motaqazzeh
) ص . ع . گياه پراكنده افتاده و بسيار شاخه گرديده .

متقزز

(
motaqazzez
) ص . ع . نيك پاك از آلايش و ناپاكى و از چرك و ريم .

متقزع

(
motaqazze '
) ص . ع . اسب آمادهء دويدن .

متقسط

(
motaqasset
) ص . ع . مشغول به برابر قسمت كردن .

متقسقس

(
motaqasqes
) ص . ع . شنونده و مستمع .

متقسم

(
motaqassem
) ص . ع . پراكنده كننده . و پراكنده شده .

متقشر

(
motaqaccer
) ص . ع . درخت پوست باز شده و پوست كنده شده .

متقشط

(
motaqaccet
) ص . ع . آسمان صاف و بىابر .

متقشع

(
motaqacce '
) ص . ع . دور كرده و دفع كرده . و پراكنده شده و ژوليده . و ابر و اشده و پراكنده گرديده . و دل گشاده شدهء از غم .

متقشف

(
motaqaccef
) ا . ع . مرد شكيباى به قوت روزگزار و بجامهء دريدهء در پى نهاده و مرد تنك‌زيست . و آنكه از آلايش پليدى و جز آن باك نداشته باشد .

متقصد

(
motaqassed
) ص . ع . مرده . و نيزهء شكسته شده .

متقصص

(
motaqasses
) ص . ع . به سراغ گام و اثر پارونده . و كسى كه ياد مىگيرد سخن و قصه و افسانه را .

متقصع

(
motaqasse '
) ص . ع . دنبل پر شدهء از ريم .

متقصف

(
motaqassef
) ص . ع . درهم شكنندهء كشتى .

متقصل

(
motaqassel
) ص . ع . بريده شده و خرد شده .

متقصم

(
motaqassem
) ص . ع . شكسته شده .

متقصى

(
motaqassi
) ص . ع . كوشش كنندهء در تفحص و تفتيش . و كسى كه مىرسد بنهايت چيزى .

متقضب

(
motaqazzeb
) ص . ع . بريده و قطع شده . و شعاع آفتاب دراز كشيده .

متقضض

(
motaqazzez
) ص . ع . باز در چنگال گرفته و چنك زننده .

متقضع

(
motaqazze '
) ص . ع . بريده شده و پاره پاره گشته .

متقضى

(
motaqazzi
) ص . ع . تمام كرده . و پرداخته . و معدوم و ناپديد . و باز چنك در زده .

متقطب

(
motaqatteb
) ص . ع . زشت‌روى . و ترش‌روى .

متقطر

(
motaqatter
) ص . ع . آمادهء كارزار . و خوشبوى ماليده . و خوش‌بو شده .

متقطع

(
motaqatte '
) ص . ع . شراب آميختهء با آب . و پاره پاره و بخش بخش گرديده .