تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3092

مساهمون:

ص٣٠٩٢
هموثاق و هم‌عهد و هم‌سوگند . و مشغول به بخش كردن مال در ميان همديگر .

متقاص

(
motaq ss
) ص . ع . قصاص و پاداش از همديگر گيرنده .

متقاصر

(
motaq ser
) ص . ع . آنكه باز مىايستد از كردار چيزى و آنكه اظهار كوتاهى مىكند .

متقاصف

(
motaq sef
) ص . ع . مجتمع شده و فراهم آمده شده .

متقاصف

(
motaq sef
) ا . ع . قطعات كشتى بهم زده شده .

متقاضى

(
motaq zi
) ص . ع . آنكه وام باز مىخواهد . و آنكه وام باز مىگيرد . و مبرم .

متقاضى

(
motaq zi
) ا . ع . وام خواه .

متقاطر

(
motaq ter
) ص . ع . هر آنچه مىچكد و قطره قطره مىريزد . و گروه گروه پس از يكديگر آينده .

متقاطع

(
motaq te '
) ص . ع . جدا شوندهء يكى از ديگرى .

متقاطع

(
motq te '
) ص . پ . مأخوذ از تازى - هر دو چيزى كه بهم برسند و سپس از هم جدا گشته يكديگر را قطع كنند و خاجى شكل و صليبى شكل .

متقاعد

(
motaq 'ed
) ص . ع . ساكن و بىحركت و برقرار . و هر آنكه باز ايستد و دست بردارد و توقف كند و واماند . و سپاهى معاف شدهء از پيوستن به سپاه .

متقاعد

(
motaq 'ed
) ص . پ مأخوذ از تازى - بازداشته شده و باز ايستاده شده .

متقاعس

(
motaq 'es
) ص . ع . برگشته و پشت داده .

متقاعس

(
motaq 'es
) ا . ع . مرد درآمده پشت و برآمده سينه .

متقافس

(
motaq fes
) ص . ع . مشغول به برجستن و كشيدن موى يكديگر را .

متقافط

(
motaq fet
) ص . ع . نر و مادهء كه همديگر را معاونت نمايند براى جماع .

متقال

(
metq l
) ا . پ . مأخوذ از تازى - پارچهء پنبئين سفيد ناكرده كه مثقالى نيز گويند .

متقال

(
motaq ll
) ص . ع . آنكه كم و اندك مىپندارد . و آفتاب بلند .

متقامر

(
motaq mer
) ص . ع . با هم ديگر قمار كننده و با يكديگر نبردكنندهء در گروبندى .

متقاود

(
motaq ved
) ص . ع . بلند و رفيع و بالا برآمده .

متقاول

(
motaq vel
) ص . ع . مشغول بگفتگو .

متقاوم

(
motaq vem
) ص . ع . ايستاده شدهء براى جنك يكديگر .

متقاوى

(
motaq vi
) ص . ع . كسى كه خريد مىكند بر ضد ديگرى . و كسى كه شب را بگرسنگى مىگذراند .

متقايل

(
motaq yel
) ص . ع . بر اندازندهء شرط و پيمان را از قرارداد يكديگر .

متقبب

(
motaqabbeb
) ص . ع . كسى كه بر قبه و گنبد در مىآيد .

متقبص

(
motaqabbes
) ص . ع . حبل متقبص : ريسمان كوتاه كه كش نداشته باشد .

متقبض

(
motaqabbez
) ص . ع . كسى كه خود را ضبط مىكند و باز مىدارد .

متقبض

(
motaqabbez
) ا . ع . شير بيشهء آمادهء برجستن .

متقبى

(
motaqabbi
) ص . ع . قبا پوشيده .

متقتر

(
motaqatter
) ص . ع . سلاح پوشيدهء آمادهء كارزار و خشمناك و غضبناك .

متقتق

(
motaqatteq
) ص . ع . با سرعت و شتاب . يق : قرب متقتق .

متقتل

(
motaqattel
) ص . ع . شرمگين و با حيا و ملايم . و آمدهء براى حاجت .

متقحز

(
motaqahhez
) ص . ع . سخن رانندهء درشت و سخت و زشت .

متقحزن

(
motaqahzen
) ص . ع . به پشت افتاده و ساقط شده .

متقحل

(
motaqahhel
) ص . ع . پژمرد و خشك پوست شده .

متقحل

(
motaqahhel
) ا . ع . پير مرد خشك انام بدحال .

متقحم

(
motaqahhem
) ص . ع . تند و تيز و شتاب .

متقدد

(
motaqadded
) ص . ع . متفرق و پراكنده . و شكافته و بريده . و خشك شده . و پاره پاره شده . و لاغر .

متقدر

(
motaqadder
) ص . ع . اندازه كرده و تقدير شده و آماده و حاضر .

متقدس

(
motaqaddes
) ص . ع . پاك شده و پاك كرده .

متقدم

(
motaqaddem
) ص . ع . كسى كه از پيش مىرود و مىنماياند راه را . و كسى كه نزديك مىرود و يا مىايستد در جا و شخصى . و بلند و برين و رفيع از هر چيزى . و فاضل در دليرى و شجاعت . و پيشين و پيشى گيرنده و مقدم و پيشوا .

متقدم

(
motaqaddem
) ا - ص . پ . مأخوذ از تازى - پيش رو و پيش شونده و پيشين و سابق و قديم و كهنه و گذشته و مقدم و پيشتر و پيشوا و رئيس و حاكم . و تقديم و هديه . و پيشكش .
فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3092 | على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )