هموثاق و همعهد و همسوگند . و مشغول به بخش كردن مال در ميان همديگر .
متقاص
(
motaq ss
) ص . ع .
قصاص و پاداش از همديگر گيرنده .
متقاصر
(
motaq ser
) ص . ع .
آنكه باز مىايستد از كردار چيزى و آنكه اظهار كوتاهى مىكند .
متقاصف
(
motaq sef
) ص . ع .
مجتمع شده و فراهم آمده شده .
متقاصف
(
motaq sef
) ا . ع .
قطعات كشتى بهم زده شده .
متقاضى
(
motaq zi
) ص . ع .
آنكه وام باز مىخواهد . و آنكه وام باز مىگيرد . و مبرم .
متقاضى
(
motaq zi
) ا . ع . وام خواه .
متقاطر
(
motaq ter
) ص . ع .
هر آنچه مىچكد و قطره قطره مىريزد . و گروه گروه پس از يكديگر آينده .
متقاطع
(
motaq te '
) ص . ع .
جدا شوندهء يكى از ديگرى .
متقاطع
(
motq te '
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - هر دو چيزى كه بهم برسند و سپس از هم جدا گشته يكديگر را قطع كنند و خاجى شكل و صليبى شكل .
متقاعد
(
motaq 'ed
) ص . ع .
ساكن و بىحركت و برقرار . و هر آنكه باز ايستد و دست بردارد و توقف كند و واماند . و سپاهى معاف شدهء از پيوستن به سپاه .
متقاعد
(
motaq 'ed
) ص . پ مأخوذ از تازى - بازداشته شده و باز ايستاده شده .
متقاعس
(
motaq 'es
) ص . ع .
برگشته و پشت داده .
متقاعس
(
motaq 'es
) ا . ع . مرد درآمده پشت و برآمده سينه .
متقافس
(
motaq fes
) ص . ع .
مشغول به برجستن و كشيدن موى يكديگر را .
متقافط
(
motaq fet
) ص . ع . نر و مادهء كه همديگر را معاونت نمايند براى جماع .
متقال
(
metq l
) ا . پ . مأخوذ از تازى - پارچهء پنبئين سفيد ناكرده كه مثقالى نيز گويند .
متقال
(
motaq ll
) ص . ع . آنكه كم و اندك مىپندارد . و آفتاب بلند .
متقامر
(
motaq mer
) ص . ع . با هم ديگر قمار كننده و با يكديگر نبردكنندهء در گروبندى .
متقاود
(
motaq ved
) ص . ع .
بلند و رفيع و بالا برآمده .
متقاول
(
motaq vel
) ص . ع .
مشغول بگفتگو .
متقاوم
(
motaq vem
) ص . ع .
ايستاده شدهء براى جنك يكديگر .
متقاوى
(
motaq vi
) ص . ع .
كسى كه خريد مىكند بر ضد ديگرى . و كسى كه شب را بگرسنگى مىگذراند .
متقايل
(
motaq yel
) ص . ع . بر اندازندهء شرط و پيمان را از قرارداد يكديگر .
متقبب
(
motaqabbeb
) ص . ع .
كسى كه بر قبه و گنبد در مىآيد .
متقبص
(
motaqabbes
) ص . ع .
حبل متقبص : ريسمان كوتاه كه كش نداشته باشد .
متقبض
(
motaqabbez
) ص . ع .
كسى كه خود را ضبط مىكند و باز مىدارد .
متقبض
(
motaqabbez
) ا . ع .
شير بيشهء آمادهء برجستن .
متقبى
(
motaqabbi
) ص . ع . قبا پوشيده .
متقتر
(
motaqatter
) ص . ع .
سلاح پوشيدهء آمادهء كارزار و خشمناك و غضبناك .
متقتق
(
motaqatteq
) ص . ع .
با سرعت و شتاب . يق : قرب متقتق .
متقتل
(
motaqattel
) ص . ع . شرمگين و با حيا و ملايم . و آمدهء براى حاجت .
متقحز
(
motaqahhez
) ص . ع .
سخن رانندهء درشت و سخت و زشت .
متقحزن
(
motaqahzen
) ص . ع .
به پشت افتاده و ساقط شده .
متقحل
(
motaqahhel
) ص . ع .
پژمرد و خشك پوست شده .
متقحل
(
motaqahhel
) ا . ع .
پير مرد خشك انام بدحال .
متقحم
(
motaqahhem
) ص . ع .
تند و تيز و شتاب .
متقدد
(
motaqadded
) ص . ع .
متفرق و پراكنده . و شكافته و بريده . و خشك شده .
و پاره پاره شده . و لاغر .
متقدر
(
motaqadder
) ص . ع .
اندازه كرده و تقدير شده و آماده و حاضر .
متقدس
(
motaqaddes
) ص . ع .
پاك شده و پاك كرده .
متقدم
(
motaqaddem
) ص . ع .
كسى كه از پيش مىرود و مىنماياند راه را . و كسى كه نزديك مىرود و يا مىايستد در جا و شخصى . و بلند و برين و رفيع از هر چيزى . و فاضل در دليرى و شجاعت . و پيشين و پيشى گيرنده و مقدم و پيشوا .
متقدم
(
motaqaddem
) ا - ص . پ .
مأخوذ از تازى - پيش رو و پيش شونده و پيشين و سابق و قديم و كهنه و گذشته و مقدم و پيشتر و پيشوا و رئيس و حاكم . و تقديم و هديه . و پيشكش .