به نشانه اندازندهء تير .
مترنح
(
motaranneh
) ص . ع .
افتان و خيزان حركت كنندهء از مستى . و كسى كه اندك شراب مىآشامد .
مترنخ
(
motarannex
) ص . ع .
آنكه چنك در مىزند و مىآويزد . و خوار و فرومايه و ذليل .
مترنق
(
motaranneq
) ص . ع . آب كدر و تيره .
مترنم
(
motarannem
) ص . ع .
سراينده و مغنى و سرود گوينده . و كبوتر بانك كننده .
مترنم
(
motarannem
) ا . پ - مأخوذ از تازى - سراينده و سرود گوينده و آواز خواننده .
مترنن
(
motarannen
) ص . ع .
صدادار و بانكدار و آوازكننده .
مترنى
(
motaranni
) ص . ع . عاشقى كه پيوسته بمعشوق خود مىنگرد .
متروح
(
motaravveh
) ص . ع .
گياهى كه مىبالايد و بلند مىشود . و درختى كه دوباره برك مىآورد . و كسى كه با بادزن باد مىزند . و آبى كه از جهة نزديكى به چيزى بوى آن را گيرد . و كسى كه در شبانگاه مىرود .
متروع
(
motaravve '
) ص . ع .
ترسيده و ترسانيده شده .
متروغ
(
motaravve '
) ص . ع .
ستورى كه در خاك مىغلطد .
متروك
(
matruk
) ص . ع . واگذاشته .
و ساقط شده .
متروك
(
matruk
) ص . پ - ماخوذ از تازى - واگذاشته شده . و رد شده و قبول ناشده . و ساقط شده و باطل شده . و منسوخ و نسخ شده . و متروك الاستعمال : نامستعمل و منسوخ و باطل . و مال متروك : مالى كه از شخص مرده باقى ماند .
متروكات
(
matruk t
) ا . پ - ماخوذ از تازى - اثاث البيت و هر چيز كه پس از كسى باقى ماند خواه آنكس زنده باشد و يا مرده .
و رخت و اسباب غير لازم .
متروكه
(
matruke
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - هر چيز واگذاشته شده و ترك شده و ساقط گشته . و اموال متروكه :
چيزهائى كه از شخص مرده باقى مانده باشد .
مترهب
(
motarahheb
) ص . ع .
كسى كه پرستش مىنمايد و تقديس مىكند خداى تعالى را . و كسى كه رهبانية مىكند . و ترساننده و وعدهء بد كننده .
مترهل
(
motarahhel
) ص . ع .
سست و نرم .
مترى
(
motri
) ص . ع . كسى كه كارها را پى در پى مىكند و ميان آنها مهلتى مىدهد .
مترئد
(
motara''ed
) ص . ع .
گياه با صفا . و كسى كه در وقت برخاستن لرزه گيرد وى را از سنگينى خود .
متريع
(
motarayye '
) ص . ع .
سرابى كه بدرخشد و نمايان شود و ناپديد گردد .
و روغنى كه بجنبد و بدرخشد در روى طعام . و آن كه ديرى كند و يا توقف نمايد . و سرگشته و حيران . و گروه فراهم آمده و مجتمع . و كسى كه از بسيارى روغنمالى بر بدن دست در بدن وى بلغزد .
متريف
(
motarayyef
) ص . ع .
رسيده شدهء به زمين علفناك .
متريق
(
motarayyeq
) ص . ع .
سراب درخشنده و نمايان شده .
متز
(
matz
) م . ع . متز بسلحه متزا ( از باب نصر ) : پليدى انداخت و ريخ زد .
متزاحف
(
motaza'hef
) ص . ع .
حريفهائى كه در جنك نزديك بهم گردند .
متزاحم
(
motaz hem
) ص . ع .
انبوه شده و فشار داده شدهء بر يكديگر . و گروه گرد آمده و جمع شده .
متزأر
(
motaza''er
) ص . ع . شير بانك كننده و غرنده .
متزاور
(
motaz ver
) ص . ع . هم ديگر را زيارت كننده . و برگشته از چيزى و مايل شده .
متزاول
(
motaz vel
) ص . ع . هم كار و هم كسب و هم زحمت .
متزايد
(
motaz yed
) ص . ع .
افزون شده . و پرگوئى كه بتكلف در سخن مىفزايد .
متزايد
(
motaz yed
) ص . پ .
ماخوذ از تازى - افزون شده و اضافه شده و زياد گشته و زيادتر و افزونتر و بيشتر و فراوان تر . و بسيار دراز .
متزايغ
(
motaz yeq
) ص . ع .
مايل شدهء بسوى يكديگر .
متزايل
(
motaz yel
) ص . ع .
دور و متفرق . و فانى و ناپايدار . و جدا و علىحده .
و زيان كرده . و تجزيه شده و پراكنده . و شرم داشته شدهء از كسى .
متزبد
(
motazabbed
) ص . ع .
كفدار و داراى كفك . و سوگند خورندهء بشتاب .
و كسى كه مسكه از شير مىگيرد .
متزبع
(
motazabbe '
) ص . ع .
بدخواه و نابكار . و معربد و خشمناك .
متزبى
(
motazabbi
) ص . ع .
كسى كه زيبة مىسازد براى شكار شير و طعمه در آن مىنهد .
متزتت
(
motazattet
) ا . ع .
عروس آراسته شده .
متزجى
(
motazajji
) ص . ع . راضى