منتظر
(
montazer
) ص . ع .
آنكه درنك مىكند . و آنكه چشم مىدارد .
منتظر
(
montazer
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - كسى كه انتظار مىكشد و درنك مىكند و چشمداشت دارد . و منتظر بودن : چشمداشت داشتن و درنك كردن با تشويش و انتظار كشيدن . و منتظر شدن :
نگران شدن و درنك كردن با تشويش . و منتظر كردن : نگران كردن .
منتظم
(
montazam
) ا . ع . جايى كه در آن چيزها را منظم و مرتب مىكنند .
منتظم
(
montazem
) ص . ع .
منظم شده و مرتب شده . و مرواريد برشته كشيده . و بنيزه در خسته شده .
منتظم
(
montazem
) ا - ص . پ .
مأخوذ از تازى - راست و درست شده و منسلك شده و مرتب گشته و به ترتيب واقع شده .
و آنكه مىآرايد و به ترتيب و نظم قرار مىدهد .
منتعت
(
monta'et
) ا . ع . اسب نيكو پيشى گيرنده و درگذرندهء از اسبان .
منتعش
(
monta'ec
) ص . ع .
آنكه نگاه مىدارد پاى را در لغزش . و آنكه پس از افتادن برمىخيزد و بلند مىگردد .
و ناقه و به شدهء از بيمارى .
منتعص
(
monta'es
) ص . ع .
خشمگين . و گرانبار . و رونده . و آنكه پس از افتادن برمىخيزد .
منتعظ
(
monta'ez
) ص . ع . آزمند فحل .
منتعف
(
monta'af
) ا . ع . حد ميان زمين درشت و نرم .
منتعف
(
monta'ef
) ص . ع .
سوار آشكار و روشناس و برآمده برجاى بلند .
منتعفة
(
monta'efat
) ص . ع .
اذن منتعفة : گوش فروهشته .
منتعل
(
monta'el
) ص . ع .
كفش پوشيده . و پياده . و آنكه در زمين سخت تخم مىكارد .
منتغ
(
mentaq
) ا . ع . بسيار عيب كننده و سخنساز دربارهء كسى .
منتف
(
monattaf
) ص . ع . از بيخ بركنده و پاككنده شده .
منتفج
(
montafej
) ص . ع .
پهلو آماسيده و برآمده . و صيد برانگيخته شده . و متكبر و بزركمنش .
منتفخ
(
montafex
) ص . ع .
برآماسيده . و روز بلند برآمده .
منتفد
(
montafad
) ا . ع . فيه منتفد عن غيره : در وى بىنيازى و فراخى است از ديگران . و تجد فى البلاد منتفدا : مىيابى در شهرها گريز جاى و رفتن جاى و اضطراب جاى .
منتفد
(
montafed
) ص . ع . نيست گرداننده . و تمامى چيزى را گيرنده . و شير دوشنده .
منتفد
(
montafed
) ا . ع . قعد منتفدا : بگوشهاى نشست و يك سو گرديد .
منتفذ
(
montafaz
) ا . ع . فراخى و وسعت .
منتفش
(
montafec
) ص . ع .
آماسيدهء نرم شكم . و مرغ بال جنبانيده . و گربهء موى برافراشته . و اتيغ خاسته موى آماده براى خصومت .
منتفشة
(
montafecat
) ص . ع .
ارنبة منتفشة : نوك بينى گسترده بر روى .
و امة منتفشة الشعر : داه پراكنده موى .
منتفض
(
montafez
) ص . ع .
جامهء تكانده شده . و درخت تكانده شده .
و برك سبز و تازه گشته .
منتفع
(
montafe '
) ص . ع . سود يابنده .
منتفع
(
montafe '
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - آنكه سود مىبرد و فايده مىيابد و سودمند مىگردد از هر چيزى و سود يافته و منفعت حاصل كرده . و منتفع شدن :
سود بردن و سودمند گرديدن .
منتفق
(
montafeq
) ص . ع . به راه تنك درآينده . و كلاكموش بنافقاء در آمده .
منتفق
(
montafeq
) ا . ع . از اعلام است . و نام پدر قبيلهاى از تازيان .
منتفل
(
montafel
) ص . ع .
آنكه مىجويد . و آنكه نماز نافله بجا مىآورد .
منتفى
(
montafi
) ص . ع . دور شده و يك سو گرديده .
منتفى
(
montafi
) ص . پ . مأخوذ از تازى - نيست و نابود گشته .
منتق
(
mantaq
) ا . ع . آنجاى از شكم اسب كه هنگام خسبيدن به زمين رسد .
منتقب
(
montaqeb
) ص . ع .
روىبند بسته و نقاب بسته .
منتقث
(
montaqes
) ص . ع . آنكه از استخوان مغز بر مىآورد . و آنكه مىشتابد . و آنكه چيزى را آزمايش مىكند .
منتقد
(
montaqad
) ص . ع . درم خوب از بد سوا شده و شمرده شده .
منتقد
(
montaqed
) ص . ع .
آنكه سره مىكند درم را و خوب آن را از بد جدا مىكند . و كودك جوان شده .
منتقر
(
montaqer
) ص . ع .
برگزيننده و بازكاوندهء از چيزى . و آنكه مىكند و كنداگرى مىكند چوب را .