تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3531

مساهمون:

ص٣٥٣١

منتظر

(
montazer
) ص . ع . آنكه درنك مىكند . و آنكه چشم مىدارد .

منتظر

(
montazer
) ص . پ . مأخوذ از تازى - كسى كه انتظار مىكشد و درنك مىكند و چشم‌داشت دارد . و منتظر بودن : چشم‌داشت داشتن و درنك كردن با تشويش و انتظار كشيدن . و منتظر شدن : نگران شدن و درنك كردن با تشويش . و منتظر كردن : نگران كردن .

منتظم

(
montazam
) ا . ع . جايى كه در آن چيزها را منظم و مرتب مىكنند .

منتظم

(
montazem
) ص . ع . منظم شده و مرتب شده . و مرواريد برشته كشيده . و بنيزه در خسته شده .

منتظم

(
montazem
) ا - ص . پ . مأخوذ از تازى - راست و درست شده و منسلك شده و مرتب گشته و به ترتيب واقع شده . و آنكه مىآرايد و به ترتيب و نظم قرار مىدهد .

منتعت

(
monta'et
) ا . ع . اسب نيكو پيشى گيرنده و درگذرندهء از اسبان .

منتعش

(
monta'ec
) ص . ع . آنكه نگاه مىدارد پاى را در لغزش . و آنكه پس از افتادن برمىخيزد و بلند مىگردد . و ناقه و به شدهء از بيمارى .

منتعص

(
monta'es
) ص . ع . خشمگين . و گرانبار . و رونده . و آنكه پس از افتادن برمىخيزد .

منتعظ

(
monta'ez
) ص . ع . آزمند فحل .

منتعف

(
monta'af
) ا . ع . حد ميان زمين درشت و نرم .

منتعف

(
monta'ef
) ص . ع . سوار آشكار و روشناس و برآمده برجاى بلند .

منتعفة

(
monta'efat
) ص . ع . اذن منتعفة : گوش فروهشته .

منتعل

(
monta'el
) ص . ع . كفش پوشيده . و پياده . و آنكه در زمين سخت تخم مىكارد .

منتغ

(
mentaq
) ا . ع . بسيار عيب كننده و سخن‌ساز دربارهء كسى .

منتف

(
monattaf
) ص . ع . از بيخ بركنده و پاك‌كنده شده .

منتفج

(
montafej
) ص . ع . پهلو آماسيده و برآمده . و صيد برانگيخته شده . و متكبر و بزرك‌منش .

منتفخ

(
montafex
) ص . ع . برآماسيده . و روز بلند برآمده .

منتفد

(
montafad
) ا . ع . فيه منتفد عن غيره : در وى بىنيازى و فراخى است از ديگران . و تجد فى البلاد منتفدا : مىيابى در شهرها گريز جاى و رفتن جاى و اضطراب جاى .

منتفد

(
montafed
) ص . ع . نيست گرداننده . و تمامى چيزى را گيرنده . و شير دوشنده .

منتفد

(
montafed
) ا . ع . قعد منتفدا : بگوشه‌اى نشست و يك سو گرديد .

منتفذ

(
montafaz
) ا . ع . فراخى و وسعت .

منتفش

(
montafec
) ص . ع . آماسيدهء نرم شكم . و مرغ بال جنبانيده . و گربهء موى برافراشته . و اتيغ خاسته موى آماده براى خصومت .

منتفشة

(
montafecat
) ص . ع . ارنبة منتفشة : نوك بينى گسترده بر روى . و امة منتفشة الشعر : داه پراكنده موى .

منتفض

(
montafez
) ص . ع . جامهء تكانده شده . و درخت تكانده شده . و برك سبز و تازه گشته .

منتفع

(
montafe '
) ص . ع . سود يابنده .

منتفع

(
montafe '
) ص . پ . مأخوذ از تازى - آنكه سود مىبرد و فايده مىيابد و سودمند مىگردد از هر چيزى و سود يافته و منفعت حاصل كرده . و منتفع شدن : سود بردن و سودمند گرديدن .

منتفق

(
montafeq
) ص . ع . به راه تنك درآينده . و كلاكموش بنافقاء در آمده .

منتفق

(
montafeq
) ا . ع . از اعلام است . و نام پدر قبيله‌اى از تازيان .

منتفل

(
montafel
) ص . ع . آنكه مىجويد . و آنكه نماز نافله بجا مىآورد .

منتفى

(
montafi
) ص . ع . دور شده و يك سو گرديده .

منتفى

(
montafi
) ص . پ . مأخوذ از تازى - نيست و نابود گشته .

منتق

(
mantaq
) ا . ع . آنجاى از شكم اسب كه هنگام خسبيدن به زمين رسد .

منتقب

(
montaqeb
) ص . ع . روىبند بسته و نقاب بسته .

منتقث

(
montaqes
) ص . ع . آنكه از استخوان مغز بر مىآورد . و آنكه مىشتابد . و آنكه چيزى را آزمايش مىكند .

منتقد

(
montaqad
) ص . ع . درم خوب از بد سوا شده و شمرده شده .

منتقد

(
montaqed
) ص . ع . آنكه سره مىكند درم را و خوب آن را از بد جدا مىكند . و كودك جوان شده .

منتقر

(
montaqer
) ص . ع . برگزيننده و بازكاوندهء از چيزى . و آنكه مىكند و كنداگرى مىكند چوب را .