منتسج
(
montasej
) ص . ع .
آب و يا ريگى كه از وزيدن بادهاى مورب موجهاى متقاطع در آن پديد آيد .
منتسخ
(
montasax
) ص . ع .
نوشته شده و نقل كرده شده .
منتسخ
(
montasex
) ص . ع .
آنكه محو مىكند و نسخ مىنمايد . و آنكه مىنويسد و نسخه بر مىدارد .
منتسر
(
montaser
) ص . ع .
جراحتى كه ريم آن پراكنده و منتشر گردد .
و كاغذ و يا جامهء پاره پاره فرو ريخته .
منتسف
(
montasaf
) ص . ع .
رنك تغيير كرده و برگشتهء از ترس .
منتسف
(
montasef
) ص . ع .
آنكه از بن بر مىكند بنا را و آن را زير و زبر مىنمايد . و آنكه آهسته سخن مىگويد .
منتسق
(
montaseq
) ص . ع .
مرتب و منظم شده و بر يك روش آورده .
منتشب
(
montaceb
) ص . ع .
ثابت . و معلق و آويخته . و فراهم آورندهء هيزم .
منتشر
(
montacer
) ص . ع .
آشكار شده و فاش شده و پراكنده گشته .
و گسترده شده . و خبر فاش شده . و روز دراز شده . و شتران پراكنده شده از غفلت شبان .
و مرد ولگرد . و درختى كه شاخههاى آن گسترده شده باشد . و نره سخت شده . و ستور آماسيده پى از ماندگى .
منتشر
(
montacer
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - فاش و شايع و پراكنده و پاشيده و افشان و تنوند .
منتشط
(
montacet
) ص . ع .
آنكه پوست مىكند ماهى را . و آنكه مىكشد گره را تا گشاده شود .
منتشع
(
montace '
) ص . ع .
آنكه دارو ببينى خويش مىكشد . و آنكه بر مىكشد و مىافكند .
منتشف
(
montacaf
) ص . ع .
گونه برگشته .
منتشف
(
montacef
) ص . ع .
آنكه كف تازه شير مىخورد .
منتشل
(
montacal
) ص . ع .
گوشت پارهاى كه از ديك با دست و يا چنگال برگيرند .
منتشل
(
montacel
) ص . ع .
آنكه عضوى را بدست گرفته هر چه گوشت در آن باشد تناول مىكند .
منتشناس
(
mennat - cen s
) ص .
پ . وفادار و حقشناس .
منتشى
(
montaci
) ص . ع .
خشبو و معطر . و مست .
منتص
(
montass
) ص . ع .
ترنجيده . و برپاى خاسته و بلند شده .
منتصب
(
montaseb
) ص . ع .
برپاى خاسته و بكارى قيام كرده . و نصب داده شده .
منتصح
(
montaseh
) ص . ع .
آنكه پند و نصيحت مىپذيرد .
منتصر
(
montaser
) ص . ع .
پيروز و غالب و چيرهء بر دشمن . و آزاد شده .
و آنكه خويشتن را آزاد مىكند . و نيز منتصر : لقب ابو جعفر محمد بن جعفر المتوكل يازدهمين خليفه عباسى كه پس از كشتن پدر شش ماه بيش خلافت نكرد و در سال 247 هجرى وفات نمود .
منتصف
(
montasaf
) ا . ع .
ميانه هر چيزى .
منتصف
(
montasef
) ا . ع .
نيم روز .
منتصف
(
montasef
) ص . ع .
آنكه بنيمه مىرسد . و آنكه ترتيب مىدهد چيزى را . و آنكه داد مىستاند و يا داد مىدهد . و آنكه مىگيرد همه حق خود را .
منتصل
(
montasel
) ص . ع .
پيكان بيرون افتاده .
منتصى
(
montas
) ا . ع .
اعلاى دو وادى .
منتصى
(
montasi
) ص . ع .
دراز موى . و كوه بلند . و برگزيننده .
منتضح
(
montazeh
) ص . ع .
اشك روان . و آنكه پس از وضو آب بر شرمگاه مىپاشد .
منتضخ
(
montazax
) ص . ع .
آب پاشيده شده .
منتضد
(
montazed
) ص . ع .
آنكه در جايى اقامت مىكند .
منتضف
(
montazef
) ص . ع .
بچه شترى كه شير مىمكد .
منتضل
(
montazel
) ص . ع .
با هم ستيزه كنندهء براى افتخار . و آنكه بر مىگزيند . و آنكه بيرون مىآورد .
منتضى
(
montaz ?
) ا . ع . نام موضعى .
منتضى
(
montazi
) ص . ع .
آنكه شمشير مىكشد . و آنكه كهنه مىگرداند جامه را .
منتطح
(
montatah
) ا . ع .
جاى شاخ زدن . و الجاثم فى منتطح الكبشين : نشينندهء از ترس در ميان دو تكهء شاخ زن .
منتطق
(
montateq
) ا - ص .
ع . عزيز و گرانبها و بىنظير . و جاء منتطقا فرسه : يعنى كتل ساخت اسب خود را و سوار نشد بر آن .