مقتسر
(
moqtaser
) ص . ع .
آنكه بستم و كراهت كار مىكند .
مقتسط
(
moqtaset
) و
مقتسم
(
moqtasem
) ص . ع . قسمتكننده و بهرهء خود گيرنده .
مقتسم
(
moqtasem
) ص . ع . با هم سوگند خورنده . و بخش بخشكننده .
مقتشب
(
moqtaceb
) ص . ع .
آنكه نيكنامى و يابد نامى خود را مىورزد .
مقتشر
(
moqtacer
) ص . ع .
برهنه .
مقتص
(
moqtess ?
) ص . ع . آنكه بر پى كسى مىرود . و آنكه قصاص دادن مىخواهد و آنكه در پى قصاص مىشود .
مقتصد
(
moqtased
) ص . ع .
مرد متوسط كه نه لاغر باشد نه فربه . و مرد ميانهرو در نفقهء عيال كه نه اسراف كند و نه تنگ گيرد .
و مرد رياكار و ملحد .
مقتصد
(
moqtased
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - مرد ميانهرو كه نه اسراف در خرج كند و نه بر عيال تنك گيرد .
مقتصر
(
moqtasar
) ص . ع .
كوتاه و مختصر و مجمل .
مقتصر
(
moqtaser
) ص . ع .
آنكه پسند مىكند چيزى را و خشنودست از آن و مىگذرد از آن . و مقتصر على ازار : خشنودست از ازار كه مىپوشاند برهنگى را .
مقتضا
(
moqtaz
) م - ف . پ .
ماخوذ از تازى - تقاضا كرده شده و طلب شده و درخواست شده . و ضرور شده . و محتاج شده . و تقاضا . و ضرورت . و قصد و نيت . و مقتضاى مودت : آن چيزى كه موافق تقاضا و درخواست دوستى باشد . و بر مقتضاى شرع : مطابق و موافق شرع .
مقتضب
(
moqtazab
) ص . ع .
بريده شده و قطع شده . و نادان و ناآزموده .
و ناخوانده . و ناشناس . و بىوقوف . و هر چيزى كه ساخته شده باشد و هنوز آن را پرداخت نكرده باشند . و شعر مقتضب : شعر بديهه گفته شده .
مقتضب
(
moqtazab
) ا . ع . نام بحرى در عروض .
مقتضى
(
moqtaz
) ص . ع . تقاضا كرده . و وام خواسته .
مقتضى
(
moqtazi
) ص . ع . تقاضا كننده و گيرنده . و وام خواهنده .
مقتضى
(
moqtazi
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - تقاضاكننده و درخواست كننده و طلبكننده و برآورنده .
مقتضيات
(
moqtaziyy t
) ا . پ .
مأخوذ از تازى - احتياجها و ضرورتها . و سرگذشتها و اتفاقات . و نتايج ناگزير .
مقتطع
(
moqtata '
) ا . ع . پاره و قطعه .
مقتعد
(
moqta'ad
) ا . ع . شترى كه شبان براى حاجات خود نگاهدارد .
مقتعد
(
moqta'ed
) ص . ع . شبانى كه شتر قعدة را براى خود نگاه مىدارد .
مقتعل
(
moqta'al
) ا . ع . تير نيكو ناتراشيده .
مقتفر
(
moqtafer
) ص . ع . آنكه پيروى مىكند و در پى كسى مىرود .
مقتفل
(
moqtafel
) ص . ع . رجل مقتفل اليدين : مرد زفت ناكس كه نخواهد نيكى و احسان از دستش برآيد .
مقتفى
(
moqtaf
) ص . ع . برگزيده شده . و هو مقتفى به : او مخصوص شده است به آن چيز و گرامى داشته شده .
مقتفى
(
moqtafi
) ص . ع . كسى كه پيروى مىكند ديگرى را . و آنكه چيزى را برميگيزيد و آن را مخصوص خويشتن مىكند . و المقتفى لامر الله : لقب محمد بن مستظهر سى و يكمين خليفه عباسى كه پس از بيست و چهار سال و چند ماه خلافت در سال 555 هجرى وفات كرد .
مقتل
(
maqtal
) ا . ع . جاى كشتن .
و در انسان آنجايى كه چون بر آنجاى زنند كشته شود . يق : مقتل الرجل بين فكيه .
ج : مقاتل .
مقتل
(
maqtal
) ا . پ . مأخوذ از تازى - زمينى كه در آنجا كسى كشته شده باشد .
مقتل
(
moqattal
) ا - ص . ع . مرد آزموده كار و مجرب . و قلب مقتل : دلخوار و ذليل گشته از عشق .
مقتل
(
moqattel
) و (
moqettel
) و (
moqottel
) ص . ع . مشغول بجنك و كارزاركننده و جنككننده با يكديگر .
مقتلع
(
moqtala '
) ص . ع . ربوده شده و بركنده شده .
مقتلع
(
moqtale '
) ص . ع . آنكه برميدارد و مىربايد . و از بيخ بركنده شده .
مقتلف
(
moqtalaf
) ص . ع . از بن بركنده شده .
مقتن
(
moqtann
) ص . ع . راست ايستاده و راست .
مقتنص
(
moqtanas
) ص . ع .
شكار شده .
مقتنص
(
moqtanes
) ص . ع .
شكاركننده .
مقتنى
(
moqtan
) ص . ع . متصرف و مالك شده .
مقتنى
(
moqtani
) ص . ع . ورزنده و يابنده . و مالك .