تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3450

مساهمون:

ص٣٤٥٠

مقتسر

(
moqtaser
) ص . ع . آنكه بستم و كراهت كار مىكند .

مقتسط

(
moqtaset
) و

مقتسم

(
moqtasem
) ص . ع . قسمت‌كننده و بهرهء خود گيرنده .

مقتسم

(
moqtasem
) ص . ع . با هم سوگند خورنده . و بخش بخش‌كننده .

مقتشب

(
moqtaceb
) ص . ع . آنكه نيك‌نامى و يابد نامى خود را مىورزد .

مقتشر

(
moqtacer
) ص . ع . برهنه .

مقتص

(
moqtess ?
) ص . ع . آنكه بر پى كسى مىرود . و آنكه قصاص دادن مىخواهد و آنكه در پى قصاص مىشود .

مقتصد

(
moqtased
) ص . ع . مرد متوسط كه نه لاغر باشد نه فربه . و مرد ميانه‌رو در نفقهء عيال كه نه اسراف كند و نه تنگ گيرد . و مرد رياكار و ملحد .

مقتصد

(
moqtased
) ص . پ . مأخوذ از تازى - مرد ميانه‌رو كه نه اسراف در خرج كند و نه بر عيال تنك گيرد .

مقتصر

(
moqtasar
) ص . ع . كوتاه و مختصر و مجمل .

مقتصر

(
moqtaser
) ص . ع . آنكه پسند مىكند چيزى را و خشنودست از آن و مىگذرد از آن . و مقتصر على ازار : خشنودست از ازار كه مىپوشاند برهنگى را .

مقتضا

(
moqtaz
) م - ف . پ . ماخوذ از تازى - تقاضا كرده شده و طلب شده و درخواست شده . و ضرور شده . و محتاج شده . و تقاضا . و ضرورت . و قصد و نيت . و مقتضاى مودت : آن چيزى كه موافق تقاضا و درخواست دوستى باشد . و بر مقتضاى شرع : مطابق و موافق شرع .

مقتضب

(
moqtazab
) ص . ع . بريده شده و قطع شده . و نادان و ناآزموده . و ناخوانده . و ناشناس . و بىوقوف . و هر چيزى كه ساخته شده باشد و هنوز آن را پرداخت نكرده باشند . و شعر مقتضب : شعر بديهه گفته شده .

مقتضب

(
moqtazab
) ا . ع . نام بحرى در عروض .

مقتضى

(
moqtaz
) ص . ع . تقاضا كرده . و وام خواسته .

مقتضى

(
moqtazi
) ص . ع . تقاضا كننده و گيرنده . و وام خواهنده .

مقتضى

(
moqtazi
) ص . پ . مأخوذ از تازى - تقاضاكننده و درخواست كننده و طلب‌كننده و برآورنده .

مقتضيات

(
moqtaziyy t
) ا . پ . مأخوذ از تازى - احتياجها و ضرورتها . و سرگذشتها و اتفاقات . و نتايج ناگزير .

مقتطع

(
moqtata '
) ا . ع . پاره و قطعه .

مقتعد

(
moqta'ad
) ا . ع . شترى كه شبان براى حاجات خود نگاهدارد .

مقتعد

(
moqta'ed
) ص . ع . شبانى كه شتر قعدة را براى خود نگاه مىدارد .

مقتعل

(
moqta'al
) ا . ع . تير نيكو ناتراشيده .

مقتفر

(
moqtafer
) ص . ع . آنكه پيروى مىكند و در پى كسى مىرود .

مقتفل

(
moqtafel
) ص . ع . رجل مقتفل اليدين : مرد زفت ناكس كه نخواهد نيكى و احسان از دستش برآيد .

مقتفى

(
moqtaf
) ص . ع . برگزيده شده . و هو مقتفى به : او مخصوص شده است به آن چيز و گرامى داشته شده .

مقتفى

(
moqtafi
) ص . ع . كسى كه پيروى مىكند ديگرى را . و آنكه چيزى را برميگيزيد و آن را مخصوص خويشتن مىكند . و المقتفى لامر الله : لقب محمد بن مستظهر سى و يكمين خليفه عباسى كه پس از بيست و چهار سال و چند ماه خلافت در سال 555 هجرى وفات كرد .

مقتل

(
maqtal
) ا . ع . جاى كشتن . و در انسان آنجايى كه چون بر آنجاى زنند كشته شود . يق : مقتل الرجل بين فكيه . ج : مقاتل .

مقتل

(
maqtal
) ا . پ . مأخوذ از تازى - زمينى كه در آنجا كسى كشته شده باشد .

مقتل

(
moqattal
) ا - ص . ع . مرد آزموده كار و مجرب . و قلب مقتل : دل‌خوار و ذليل گشته از عشق .

مقتل

(
moqattel
) و (
moqettel
) و (
moqottel
) ص . ع . مشغول بجنك و كارزاركننده و جنك‌كننده با يكديگر .

مقتلع

(
moqtala '
) ص . ع . ربوده شده و بركنده شده .

مقتلع

(
moqtale '
) ص . ع . آنكه برميدارد و مىربايد . و از بيخ بركنده شده .

مقتلف

(
moqtalaf
) ص . ع . از بن بركنده شده .

مقتن

(
moqtann
) ص . ع . راست ايستاده و راست .

مقتنص

(
moqtanas
) ص . ع . شكار شده .

مقتنص

(
moqtanes
) ص . ع . شكاركننده .

مقتنى

(
moqtan
) ص . ع . متصرف و مالك شده .

مقتنى

(
moqtani
) ص . ع . ورزنده و يابنده . و مالك .