مبهج
(
mobahhej
) افا . ع .
نيكوئى آورنده . و پيراينده و زيبا سازنده .
و شادمانى آورنده . و كسى كه خود را زيبا و خوش صورت جلوه دهد .
مبهر
(
mobher
) افا . ع . شگفت آورنده . و توانگر شوندهء پس از فقر و پريشانى .
و سوخته شدهء از آفتاب نيمروز . و بنيمروز رسنده . و نكاح كنندهء با زن بهيرة . و متلون در نرمى خو و درشتى آن .
مبهرج
(
mobahraj
) ا . ع .
آب مهل كه كسى را از وى منعى نباشد . و خون هدر و باطل .
مبهرج
(
mobahraj
) ص . ع .
درهم مبهرج : درم ناسره .
مبهرم
(
mobahram
) ص . ع .
رنك كرده با گل كاجيره . و ثوب مبهرم :
جامهء رنك كرده با گل كاجيره .
مبهز
(
mebhaz
) ص . ع . رجل مبهز : مرد سخت راننده و دور كننده .
مبهش
(
mobahhac
) ص . ع .
سير مبهش : رفتار سريع و تند .
مبهص
(
mobhes
) افا . ع .
منعكننده .
مبهض
(
mobhez
) ص . ع .
رنجور و غمناك و دلآزار .
مبهل
(
mebhal
) ص . ع .
سبك و چالاك .
مبهل
(
mobhel
) افا . ع . آنكه مىنوازد . و آنكه آزاد مىكند و اذن مىدهد ديگرى را كه هر چه خواهد بكند .
مبهلة
(
mobhalat
) ص . ع .
ناقة مبهلة : ماده شتر بىمهار و بىنشان كه هر جا خواهد بچرد . ج : مباهل .
مبهم
(
mobham
) ص . ع .
در بسته و گنگ . و كار فروبسته و مشتبه . و تحريم نكاح زن مبهمة . و كلام مبهم :
سخنى كه هيچگونه فهم و دريافت نشود .
مبهم
(
mobham
) ص . پ - مأخوذ از تازى - نامعلوم و مجهول و مشكل و مشكوك و چم پريشى . و غير محقق و نامعروف . و غير محدود . و سخن مبهم :
سخنى كه معنى آن فهميده نشود و سخن مغلق .
مبهم
(
mobhem
) افا . ع . بند كنندهء در . و پوشيده دارنده . و مجهول و مطلق گذارندهء چيزى .
مبهم
(
mobahhem
) افا . ع .
اقامت كنندهء در جائى . و مبهم البهم :
جدا كنندهء ستور ريزگان را از مادر آنها در چرا .
مبهمة
(
mobhamat
) ص . ع .
مؤنث مبهم . و هذه الاية مبهمة :
يعنى اين آيه عام و مطلق است . و قلوب المؤمنين مبهمة على الايمان اى مصمة :
يعنى دلهاى مؤمنين بسته است بر ايمان . و هذه المراة مبهمة عليه : يعنى نكاح اين زن براى آن مرد حلال نيست مانند نكاح مادر و خواهر و جز آن . و الاسماء المبهمة :
اسمهاى اشاره مانند هذا و ذاك و هؤلاء و اولئك .
مبهن
(
mabhan
) ا . پ . محل رستگارى و سلامت و وطن و خهر و مسكن كسى . و مضيف و آنجاى از خانه كه در آن از مهمانان پذيرائى مىكنند . و كارهاى خانگى . و منزل جادوگران و افسونگران . و قبيله و طايفه و خاندان . و جد . و خويشاوند .
مبهوت
(
mabhut
) ص . ع .
عاجز و متحير و پريشان . و افترا زده شده و دروغ بربسته شده .
مبهوت
(
mabhut
) ص . پ .
- مأخوذ از تازى - سرگشته و حيران و سرگردان و پريشان و آشفته و متعجب . و گك و بىزبان و ساكت و خاموش از آشفتگى .
مبهور
(
mabhur
) ص . ع .
گرفتار تا سه و دمه .
مبهوظ
(
mabhuz
) ص . ع .
درماندهء از بار و گرانبار .
مبهوق
(
mabhuq
) ص . ع .
گرفتار بهق .
مبهى
(
mobhi
) افا . ع . خالى كننده و ويران گذارندهء خانه . و تهى كنندهء آوند .
و پاره كنندهء جامه و خيمه . و معطل كنندهء اسبان و آسوده كنندهء آنها را از جنك .
مبهى
(
mobahhi
) افا . ع .
فراخ كنندهء خيمه و خانه .
مبهى
(
mobahhi
) ص . پ .
- مأخوذ از تازى - هر داروئى كه بر قوت باه بيفزايد .
مبهيات
(
mobahhiy t
) ا . پ .
- مأخوذ از تازى - داروهاى مقوى باه كه بر قوت جماع افزايند .
مبيت
(
mabit
) ا . ع . اطاق خواب و جاى خوابيدن و خلوت خانه .
مبيت
(
mabit
) م . ع . بات يفعل كذا بيتا و بياتا و مبيتا : ( از باب ضرب و سمع ) : به شب كرد چنين .
مبيت
(
mobaiyyet
) افا . ع .
شبيخون آورندهء بر دشمن . و آنكه در شب پى كارى رود . و تكلم كننده و انديشه كننده و تدبير كنندهء در شب . و ترتيب دهنده و آماده كننده .
و پيراينده . و خشاره كنندهء خرمابن .
مبيتة
(
mobayyetat
) ص . ع .
امراة مبيتة : زن با خانه و شوهر .
مبيث
(
mobis
) افا . ع . آزماينده و كاونده .
مبيح
(
mobih
) افا . ع . فاش كنندهء راز . و حلال كنندهء چيزى . و المبيح :