مانند شده و شبيه شده و مانند . و مشبه به :
تشبيه كرده شدهء به او .
مشبه
(
mocabbah
) ا . پ . مأخوذ از تازى - تشبيه كرده شده .
مشبهات
(
mocabbah t
) ص .
ع . امور مشبهات : كارهاى مشكل .
مشبهة
(
mocabbahat
) ص . ع .
امور مشبهة : كارهاى مشكل .
مشبى
(
mocbi
) و (
macbiyy
) ص . ع . پدر فرزند زيرك .
مشت
(
mact
) ا - ص . پ . انبوه و بسيار . و پر و لبريز . و ستبر و گنده و غليظ .
و نام قريهاى نزديك غزنين .
مشت
(
moct
) پ . ح . مشتن .
وا . آن جزء از دست كه ما بين ساعد و انگشتان واقع شده باشد . و آن مقدار از هر چيزى كه در دست مىگنجد چون پنجه را بهم آورده جمع كنند . و تپانچه و ضربتى كه با دست وارد آورند .
و مردم كم و اندك و گروه اندك . و مقدار كم .
و چاكوچ و بيخ گياه تودرى كه بتازى سعد گويند . و مشت آب : جرعهاى از آب . و مشت آتشى : ظلم كنندگان و آتشپرستان .
و مشت خاك : آدمى و دنيا و كرهء زمين .
و مشت زدن : تپانچه زدن و با دست زدن و لطمه زدن . و مشت كردن : با مشت چيزى را پيمودن .
مشت
(
mocett
) ص . ع . پراكنده كننده و جداكننده .
مشتا
(
mact
) ا . ع . سرما جاى و سرداب .
مشتاة
(
mact t
) ا . ع . سرما جاى .
مشتار
(
moct r
) ص . ع . انگبين چيننده .
مشتا سنگ
(
moct - sang
) ا .
پ . فلاخن . و سنك بزرگى كه در ميان آن جاى دسته ساخته و آن را با مشت گرفته بردارند .
مشت افشار
(
moct - afc r
) ا .
پ . طلاى دست افشار بسيار نرم كه بهر صورتى كه خواسته باشند با دست بتوان از آن ساخت . و عطردان كوچكى زرين كه مردمان بزرك در دست مىگيرند . و شراب پيشرس كه شراب جهودى و اهل شام مسطار نيز گويند .
مشتاق
(
moct q
) ص . ع .
آزمند به چيزى .
مشتاق
(
moct q
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - آرزومند و بسيار مايل و راغب و طالب و داراى شوق .
مشتاقانه
(
moct q ne
) م . ف .
پ . مأخوذ از تازى - بطور اشتياق و آرزومند ديدار .
مشتاقى
(
moct qi
) ا . پ . مأخوذ از تازى - آرزومندى سخت و اشتياق .
مشتبك
(
moctabek
) ص . ع . در آميخته و درهم در آمده . و مانند شبكه ساخته شده .
مشتبه
(
moctabeh
) ص . ع . مشكل و نامعلوم . و درهم .
مشتبه
(
moctabeh
) ص . پ . مأخوذ از تازى - مبهم . و مشكوك . و درهم و برهم .
و پوشيده . و مشكل . و در اشتباه . و نامعلوم .
و مشتبه شدن : در شك افتادن و در شبهه در آمدن . و درهم و برهم شدن . و پوشيدهشدن .
و مشتبه كردن : پوشيده كردن . و در شبهه انداختن .
مشتبهات
(
moctabeh t
) و
مشتبهة
(
moctabehat
) ص . ع .
امور مشتبهات : كارهاى مشكل . و كذلك : امور مشتبهة .
مشتت
(
mocattat
) ص . ع . پراكنده و متفرق .
مشتجر
(
moctajer
) ص . ع . منازعه و مباحثهكننده . و ستيزهكننده .
مشتد
(
moctadd
) ص . ع . سخت قوى و توانا . و زورآور .
مشتدح
(
moctadah
) ا . ع . فراخى و آسانى .
مشتدخ
(
moctadex
) ص . ع .
شكسته شدهء از هر چيز كاواك و ميان تهى .
مشتدق
(
moctadeq
) ص . ع . كج دهان در سخن گفتن .
مشترط
(
moctaret
) ص . ع . آنكه به شرط معلق مىكند .
مشترف
(
moctaref
) ص . پ .
افراخته و برپاى خاسته . و فرس مشترف :
اسب بلند خلقت و دراز .
مشترك
(
moctarak
) ص . ع . شريك داشته شده . و عام . و طريق مشترك :
راه عام .
مشترك
(
moctarak
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - داراى شريك و شريكدار و عام . و لفظ مشترك : لفظى كه داراى چند معنى باشد و واضع آن را در آن معانى وضع كرده باشد بدون آنكه علاقهاى از مجاز در آن يافت شود . و حس مشترك : آن حاسهاى كه در ميان حواس ظاهر و حواس باطن واقع شده . و مشترك بودن : عام بودن .
مشترك
(
moctarek
) ص . ع .
رجل مشترك : مرد دودلهء اندوهناك . و رايت فلانا مشتركا اذا كان يحدث نفسه كالمهموم .
مشتركة
(
moctarakat
) ص .
ع . فريضة مشتركة : نوعى از تقسيم ميراث .
مشترند
(
moct - rand
) و
مشترنده
(
moct - rande
) ا . پ .
رندهء درودگران يعنى ابزارى كه بدان چوب و تخته رنده كنند .