تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3335

مساهمون:

ص٣٣٣٥
مانند شده و شبيه شده و مانند . و مشبه به : تشبيه كرده شدهء به او .

مشبه

(
mocabbah
) ا . پ . مأخوذ از تازى - تشبيه كرده شده .

مشبهات

(
mocabbah t
) ص . ع . امور مشبهات : كارهاى مشكل .

مشبهة

(
mocabbahat
) ص . ع . امور مشبهة : كارهاى مشكل .

مشبى

(
mocbi
) و (
macbiyy
) ص . ع . پدر فرزند زيرك .

مشت

(
mact
) ا - ص . پ . انبوه و بسيار . و پر و لبريز . و ستبر و گنده و غليظ . و نام قريه‌اى نزديك غزنين .

مشت

(
moct
) پ . ح . مشتن . وا . آن جزء از دست كه ما بين ساعد و انگشتان واقع شده باشد . و آن مقدار از هر چيزى كه در دست مىگنجد چون پنجه را بهم آورده جمع كنند . و تپانچه و ضربتى كه با دست وارد آورند . و مردم كم و اندك و گروه اندك . و مقدار كم . و چاكوچ و بيخ گياه تودرى كه بتازى سعد گويند . و مشت آب : جرعه‌اى از آب . و مشت آتشى : ظلم كنندگان و آتش‌پرستان . و مشت خاك : آدمى و دنيا و كرهء زمين . و مشت زدن : تپانچه زدن و با دست زدن و لطمه زدن . و مشت كردن : با مشت چيزى را پيمودن .

مشت

(
mocett
) ص . ع . پراكنده كننده و جداكننده .

مشتا

(
mact
) ا . ع . سرما جاى و سرداب .

مشتاة

(
mact t
) ا . ع . سرما جاى .

مشتار

(
moct r
) ص . ع . انگبين چيننده .

مشتا سنگ

(
moct - sang
) ا . پ . فلاخن . و سنك بزرگى كه در ميان آن جاى دسته ساخته و آن را با مشت گرفته بردارند .

مشت افشار

(
moct - afc r
) ا . پ . طلاى دست افشار بسيار نرم كه بهر صورتى كه خواسته باشند با دست بتوان از آن ساخت . و عطردان كوچكى زرين كه مردمان بزرك در دست مىگيرند . و شراب پيش‌رس كه شراب جهودى و اهل شام مسطار نيز گويند .

مشتاق

(
moct q
) ص . ع . آزمند به چيزى .

مشتاق

(
moct q
) ص . پ . مأخوذ از تازى - آرزومند و بسيار مايل و راغب و طالب و داراى شوق .

مشتاقانه

(
moct q ne
) م . ف . پ . مأخوذ از تازى - بطور اشتياق و آرزومند ديدار .

مشتاقى

(
moct qi
) ا . پ . مأخوذ از تازى - آرزومندى سخت و اشتياق .

مشتبك

(
moctabek
) ص . ع . در آميخته و درهم در آمده . و مانند شبكه ساخته شده .

مشتبه

(
moctabeh
) ص . ع . مشكل و نامعلوم . و درهم .

مشتبه

(
moctabeh
) ص . پ . مأخوذ از تازى - مبهم . و مشكوك . و درهم و برهم . و پوشيده . و مشكل . و در اشتباه . و نامعلوم . و مشتبه شدن : در شك افتادن و در شبهه در آمدن . و درهم و برهم شدن . و پوشيده‌شدن . و مشتبه كردن : پوشيده كردن . و در شبهه انداختن .

مشتبهات

(
moctabeh t
) و

مشتبهة

(
moctabehat
) ص . ع . امور مشتبهات : كارهاى مشكل . و كذلك : امور مشتبهة .

مشتت

(
mocattat
) ص . ع . پراكنده و متفرق .

مشتجر

(
moctajer
) ص . ع . منازعه و مباحثه‌كننده . و ستيزه‌كننده .

مشتد

(
moctadd
) ص . ع . سخت قوى و توانا . و زورآور .

مشتدح

(
moctadah
) ا . ع . فراخى و آسانى .

مشتدخ

(
moctadex
) ص . ع . شكسته شدهء از هر چيز كاواك و ميان تهى .

مشتدق

(
moctadeq
) ص . ع . كج دهان در سخن گفتن .

مشترط

(
moctaret
) ص . ع . آنكه به شرط معلق مىكند .

مشترف

(
moctaref
) ص . پ . افراخته و برپاى خاسته . و فرس مشترف : اسب بلند خلقت و دراز .

مشترك

(
moctarak
) ص . ع . شريك داشته شده . و عام . و طريق مشترك : راه عام .

مشترك

(
moctarak
) ص . پ . مأخوذ از تازى - داراى شريك و شريك‌دار و عام . و لفظ مشترك : لفظى كه داراى چند معنى باشد و واضع آن را در آن معانى وضع كرده باشد بدون آنكه علاقه‌اى از مجاز در آن يافت شود . و حس مشترك : آن حاسه‌اى كه در ميان حواس ظاهر و حواس باطن واقع شده . و مشترك بودن : عام بودن .

مشترك

(
moctarek
) ص . ع . رجل مشترك : مرد دودلهء اندوهناك . و رايت فلانا مشتركا اذا كان يحدث نفسه كالمهموم .

مشتركة

(
moctarakat
) ص . ع . فريضة مشتركة : نوعى از تقسيم ميراث .

مشت‌رند

(
moct - rand
) و

مشت‌رنده

(
moct - rande
) ا . پ . رندهء درودگران يعنى ابزارى كه بدان چوب و تخته رنده كنند .