( از باب ضرب ) : پيدا و آشكار گرديد مر او را . و عرض الشيىء له : پيدا و ظاهر ساخت آن چيز را . و قوله تعالى :
وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً
. و عرض عليه : بنمود او را و پيش كرد . و عرضت له الغول : نمايان گرديد مر او را غول و پيش آمد . و عرضت الناقة : رسيد آن ماده شتر را شكستگى و آفتى . و عرضت له الحاجة عرضا و عروضا : پيش آمد او را حاجت . و عرض فلان : درآمد فلان در عروض يعنى مكه و مدينه . و عرض له من حقه ثوبا : جامه داد او را بعوض حق وى . و عرض الفرس : بر يك پهلو گذشت آن اسب . و عرض الشيىء : رسيد بر كنار آن چيز . و عرض بسلعته : مبادله نمود از متاع خود . و عرض القوم على السيف : كشت آن قوم را . و عرض على السوط : بتازيانه زد . و عرض الحوض و القربة : پر كرد حوض و مشك را . و عرضت الشاة : ببيمارى مرد آن گوسپند .
و عرض البعير : از اطراف و اعالى درخت خورد آن شتر . و عرض عرضه او عرضه : اراده كرد بسوى او . و عرض الجند عرض عين : پيش كرد لشكر را بر وى و نگريست حال آن را . و عارضه معارضة فعرضه : معارضه كرد او را در خريدن پس مغبون كرد او را . و عرض ( مجهولا ) : ديوانه شد . و عرضت البعير على الحوض اى عرضت الحوض على البعير . و عرض بعيره : داغ كرد شتر خود را بداغ عراض . و نيز عرض :
پيش داشتن نامه و نبشته را و عرضه داشتن سخن و جز آن . و پيش آمدن ناخوشى . و سر و گردن كج نموده رفتن اسب در دويدن . و پيدا شدن . و عرضه كردن چيزى بر كسى . و عرض العود على الاناء عرضا ( از باب ضرب و نصر ) : بر پهنا نهاد چوب را بر خنور .
و عرض السيف على فخذه : از پهنا بريد ران او را با شمشير .
عرض
(
arz
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - پهنا و انزن ضد طول . و عرضه . و سان .
و بيان . و پيشداشت نامه . و گزارش . و عريضه .
و گفتگو و مكالمهء شخص كوچك با شخص بزرگ . و مكالمهء از روى تضرع و خضوع . و استدعاى از شخص بزرگ بطور فروتنى و در خواست و التماس .
و تظلم در نزد حاكم . و عرض حال :
درخواست و استدعا . و عرض داشتن :
عارض بودن و التماس داشتن و عريضه داشتن و در خواست كردن . و تظلم كردن در نزد حاكم . و پهناور بودن . و عرض ديدار كردن : نمودن و نمايش دادن . و روى بنمودن و روى خود را ظاهر ساختن . و عرض عارض : درخواست و التماس و تظلم عارض . و كسى كه اظهار تظلم مىكند .
و عرض لشكر كردن : سان لشكر ديدن و نگريستن مر حال لشكر را . و عرض كردن : بيان كردن و گفتن . و التماس نمودن از روى خضوع و فروتنى . و بر گذار كردن . و شرح حال گفتن . و در خواست كردن و استدعا نمودن . و عرض مراد كردن : شرح مراد دادن . و عرض و طول : پهنائى و درازى . و از عرض دور كردن : كشتن و هلاك كردن . و آزار دادن و رنج رساندن . و دشنام دادن .
و فانى كردن .
عرض
(
erz
) ا . ع . اندام . و جسد . و هر عضوى كه از آن خوى آيد و عرق كند . و بوى اندام - خوش باشد و يا ناخوش - . و نفس و ذات چيزى . و ناموس و آبروى مرد كه از نقصان و رخنه نگاهدارد . و آبرو خواه در نفس مرد باشد و يا در آباء و اجداد و يا در تبعه و لحقهء او . و جاى مدح و ذم از مرد .
و آنچه بدان فخر كنند از حسب و شرف و گاه از آن آبا و اجداد مراد گيرند . و طبيعت و خوى محمود . و پوست . و لشكر . و رود بارى كه در آن دهها و قريهها و آبها باشد . و شورگياه . و اراك . و گياه تلخ شورمزه .
و كرانهء وادى و نواحى آن . و كرانهء شهر و نواحى آن . و روستا . و ابر بزرگ . و ملخ بسيار . و آنكه بباطل و ناچيز فريبد مردم را . ج : اعراض . و نام نخلستانى و رود بارى در يمامة . و چند مزرعه در حوالى مسجد قبلتين . و وادى در مدينه .
عرض
(
erz
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - آبرو و ناموس .
عرض
(
orz
) ا . ع . بن كوه . و روى كوه . و كرانه و طرف و جانب . و ميانهء جوى . و ميانهء دريا . و ميانهء هر چيزى . و حديث بزرگ و بهتر . و مردم بزرگ و شريف .
و قصد و همت . و روى شمشير و كرانهء آن .
و هر دو جانب گردن . و قسمى از رفتار كه در اسب نيكو و در شتر مذموم است . و هو عن عرض الناس : او از عامهء مردم است .
و ناقة عرض اسفار : ماده شتر تواناى بر سير و سفر . و كل الجبن عرضا . مر .
عرض . و نظر اليه عن عرض : نگريست به او از گوشهء چشم . و هم يضربون الناس عن عرض : مىزنند مردم را و باك و انديشه ندارند كه كه را زدند و چگونه زدند . و عرض الحائط : پهناى ديوار و وسط آن . و نيمه .
و جانب .
عرض
(
arz
) و (
erz
) و (
orz
) ا . ع .
آبروى مرد كه از نقصان و رخنه نگاهدارد وى را .
عرض
(
araz
) ا . ع . آنچه لا حق گردد مردم را از بيمارى و جز آن . و گزند . و مال