وا : هر چيز تندرو . و براق برق يا زهر :
اسب تيزرو و جلد دونده . و براقجم :
بادى كه تخت سليمان را مىبرد . و براق چهارم : فلك و آفتاب . و سمند براق رفتار : اسب تيزدو و جلد رفتار .
براق
(
barr q
) ا خ . ع . نام كوهى ما بين سميراء و حاجز . و عمرو بن براق : مردى از بيدادگران .
براق
(
barr q
) ص . ع . تابان .
براق
(
barr q
) ص . پ . - مأخوذ از تازى - تابان و درخشان و لامع و تابدار .
براقة
(
barr qat
) ص . ع . تابان - مؤنث براق .
براقة
(
barr qat
) ا . ع . زن صاحب جمال تابان بدن .
براق رفتار
(
bor q - raft r
) ص . پ .
جلد رفتار و تندرو .
براقش
(
bar qec
) ا خ . ع . نام ماده سگى المثل : دلت على اهلها براقش لانها سمعت وقع حوافر دواب فنجت فاستدلوا بنباحها على القبيلة فاستباحوهم . يا نام زن لقمان ابن عاد است كه او را گذاشته به سفر رفت . و ايشان را جائى بود كه در وقت بيم و خوف در آنجا دود مىكردند تا از هر طرف لشكر جوق جوق جمع گردد اتفاقا دختران شبى ببازى دود كردند لشكر بر عادت خود از هر طرف جمع شد پس ببراقش گفتند كه اگر تو اينها را بازگردانى و كارى نفرمائى بار ديگر كسى نزد تو نخواهد آمدن . براقش حكم كرد تا بنائى از نى ساختند و هرگاه لقمان از سفر بازآمد از آن بنا پرسيد و بحقيقت حال خبردار شده گفت على اهلها تتجنى براقش و قوم وى گوشت شتر نمىخوردند . و لقمان را از بطن براقش فرزندى بود و با پدر در خانهء اخوال خود فرود آمد و گوشت پختهء شتر پيش پدر آورد و چون آن را لقمان خورد در شگفت آمده گفت اين گوشت چيست كه هرگز در عمر خود گوشتى مانند آن نخوردهام . پسر گفت كه اين گوشت شتر است كه اخوالم كشتهاند پس براقش گفت به خوردن مابده و تو هم بخور . و براقش شتر بسيار داشت ؛ پس از آن روز لقمان و برادران وى شتر خوردن گرفتند و اين مثل شايع گرديد و و در حق كسى گويند كه بكارى پردازد كه ضرر آن كار بسوى وى عايد گردد . و در مثل ديگر است اشأم من براقش . و نيز براقش و هيلان نام دو كوه يا دو وادى يا دو شهر بوده در يمن از قوم عاد كه اكنون خراب است . و ابو براقش ا . : مرغى كوچك و دشتى مانند خارپشت پر بالائين آن سپيد و ميانگى سرخ و زيرين سياه هرگاه برانگيزد برافراشته موى و متلون بالوان مختلف گردد .
براقى
(
barr qi
) و براقيت
(
barr qiyyat
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - تابش و روشنى و تابدارى و درخشندگى .
براك
(
ber k
) م . ع . بارك مباركة و براكا مر . مباركة .
براك
(
ber k
) ا . ع . يك قسم ماهى كه منقارها دارد ج . برك (
borok
) .
براكاء
(
bar k '
) ا . ع . نشست به زانو .
و ثبات در كارزار و كوشش . ج : برائك .
براك براك !
(
bar ke - bar ke
) ع .
اسم فعل بمعنى امر و در جنگ گويند براك براك يعنى ثابت باشيد و كوشش كنيد .
براكوه
(
bar - kuh
) ا خ . پ . كوهى در فرغانه .
براكية
(
bor kiyat
) ا خ . ع . نوعى از كشتيها .
براگنده
(
bar gande
) و براگند
(
bar - gand
) ا . پ . رشوهاى كه بقاضى دهند . و انعام و بخشش .
برالة
(
bar lat
) م . ع . دروا كردن خروس پرهاى گردن را براى جنگ .
برام
(
ber m
) ع . ج برمة (
baramat
) و برمة (
bormat
) .
برام
(
bar m
) و (
bar me
) ا خ . ع .
نام موضعى .
برام
(
bor m
) ا . ع . كنه . ج : ابرمة (
abremat
) .
برآماسيدن
(
bar - m sidan
) ف ل .
پ . آماس كردن . و برآمده شدن خمير .
برآماهيدن
(
bar - m hidan
) ف ل .
پ . مر . برآماسيدن .
برآمد
(
bar - mad
) ا . پ . طلوع .
و خرج و اخراجات . و اطلاع خصوصا اطلاع بر رشوه . و شكايت و فرياد . و برآمد كار : اداى آن كار .
برآمدجا
(
bar - mad - j
) و
برآمدگاه
(
bar - mad - g h
) ا . پ .
جاى برجسته و برآمده . و محل طلوع .
برآمدگى
(
bar - madegi
) ا . پ .
پيشآمدگى . و برجستگى و آماسيدگى . و شروع . و پراكندگى تاريكى .
برآمدن
(
bar - madan
) ف ل . پ .
بالا رفتن . و طلوع كردن . و برخاستن . و بيرون آمدن . و ظاهر شدن و پديد آمدن .
و صادر شدن . و روئيدن . و ناگهان و بىخبر آمدن . و فورا آمدن . و كامياب شدن به آرزوى خود . و ظفر يافتن و غالب شدن . و روى نمودن . و سراسر گذشتن . و متنفر و بيزار شدن . و پرشدن . و ف م . تعظيم و توقير كردن . و بزرگ كردن .
برآمده
(
bar - made
) ا . پ . رواق .
و پيشگاه . و كاخ .
برآمده
(
bar - made
) ص . پ . برجسته و بالاآمده .