عاريتدهنده .
بارگيرى
(
b r - giri
) ا . پ . الزام و اثبات گناه . و گرفتن بار خواه براى حمل به روى ستور و يا حمل در كشتى .
بارگين
(
b r - gin
) ا . پ . آبگير و تالاب . و آبريز . و آب متعفن . و آب راكد متعفن .
بارمان
(
b r - m n
) ا خ . پ . يكى از پهلوانان توران .
بارمبوى
(
b rambuy
) و بارنبوى
(
b ranbuy
) ا . پ . قسمى از ريحان .
بارنامج
(
b r - n mej
) ا . ع . - مأخوذ از بارنامهء فارسى - كتاب حساب و دفتر .
بارنامه
(
b r - n me
) ا . پ . اسباب تجمل و حشمت و بزرگى و منت بر كسى .
و پروانه و اجازه . و رخصت بدخول دربار پادشاهان . و نازش و تكبر و مباهات و خود بينى و تفاخر . و غرور و لافزنى . و مدح و ثنا و ستايش . و سرافرازى و جلالت .
و رسم و قاعده و قانون و دستور و ترتيب .
و فرمان و حكم و امر . و افگندگى و انداختگى و پرتاب . و شفاعت و توسط . و صلح و آشتى . و عادت . و ساز و سازمان جنگ .
بارنانه كردن
(
b r - n ne - kardan
) ف ل . پ . زود در مخاطره و هلاكت افتادن .
بارنب
(
b r - nab
) ا . پ . تخم انيسون .
بارنج
(
b ranj
) ا . پ . نارجيل .
بارندگى
(
b randegi
) ا . پ . هنگام باران . و باريدن و بارش .
بارنده
(
b rande
) پ . افا . از بارش .
بارنگ
(
b rang
) ا . پ . بند قنداغ و بادرنگ .
بارنگبوى
(
b - rang - buy
) ا . مر .
بادرنجبويه .
بارنگبويه
(
b - rang - buye
) ا . پ .
بادرنجبويه . و جعفرى .
بارنگو
(
b rangu
) ا . پ . بالنگو .
بارو
(
b ru
) ا . پ . حصار دور قلعه .
و باره و شهر پناه . و برج . و كنگرهء ديوار
بارو
(
b ru
) ا . پ . - مأخوذ از هندى - ريگ .
بار و بند
(
b ro - band
) ا . پ . منسوب و متعلق بهر چيزى .
باروت
(
b rut
) ا . پ . گردى كه از زغال و گوگرد و شوره سازند و در اسلحهء آتشين به كار برند و گندك و يمسو نيز گويند . و هر گردى كه در اسلحهء آتشين به كار برده مىشود خواه از اجزاء مذكور باشد و يا از چيز ديگر نير باروت مىگويند مانند باروت بىدودو باروت سفيد . و اختراع باروت را بحكماى اسلام نسبت مىدهند . و بعضى گفتهاند اين گرد را دانشمندان چين در يك قرن قبل از تولد مسيح اختراع نمودهاند . و اول طايفهاى كه آن را در جنگ به كار بردند در سال 747 هجرى انگليسها بودند و طريق ساختن آن تا يك مدتى مخفى بود و جز انگليسها كسى نمىدانست و تجار آن را از انگلستان خريده بساير جاها حمل مىكردند و زيادتر از دو كيلوگرم به كسى نمىفروختند .
بارى باروت خوب و اعلا مركب است از 75 جزء شوره و 5 ر 12 جزء گوگرد و همان مقدار زغال .
باروتخانه
(
b rut - x ne
) ا . پ . جائى كه در آنجا باروت مىسازند .
باروتكوب
(
b rut - kub
) ا . پ .
كسى كه باروت مىسازد .
باروچه
(
b ru - ce
) ا . پ . گلكش و آوندى كه در آن گل مىكشند .
باروح
(
b - ravh
) ص . پ . باصفا و خوشآيند .
بارود
(
b rud
) ا . پ . شوره . و باروت .
بارور
(
b r - var
) ص . پ . مثمر و با ثمر .
باروزنه
(
b - rovzane
) ا خ . پ .
نوائى از موسيقى .
باروزه
(
b ruze
) ا . پ . خوراك و قوت هر روزه . و ما يحتاج و لوازم زندگانى هر روزه مانند جامه و زيرجامه . و جامهء كهنه را نيز گويند .
باروق
(
b ruq
) ا . پ . - مأخوذ از يونانى - سفيد آب قلعى .
باروك
(
b ruk
) ص . ع . مرد بددل .
ا . ناخوشى سكاچه و كابوس .
باروم
(
b rum
) ا . پ . گذرگاه و معبر .
بارومتر
(
b rometr
) ا . پ . - مأخوذ از فرانسه - آلتى است كه در معرفت فشار هوا و بالملازمه در معرفت تغيير جو استعمال مىكنند و اين آلت را در سال 1053 هجرى تريچلى شاگرد گليله اختراع نمود و در اندازه و تعيين كردن فشار هوا به كار برد چه باندازهاى كه ستون زيبقى را در آتموسفر بالا برند منضعظ مىگردد يعنى تعادل مىكند مر طبقات كمتر مرتفع و بالملازمه كمتر و زين را و پاسكال آن را در تعيين ارتفاع جبال استعمال كرد . و اين آلت تا بيك درجه خبر مىدهد صافى هوا و انقلاب آن را زيرا هواى خشك سبكتر است از هواى مرطوب و وقتى نبايد باران بارد جيوه صعود مىكند و در خلاف اين حالت نزول مىنمايد و نوعا بارومتر بر دو قسم است : بارومتر جيوهاى و بارومتر بدون جيوه و استعمال قسم اخير اين ايام متداولتر است .
باره
(
b re
) ا . پ . ديوار و حصار قلعه و شهرپناه . و خدا . و حضور خدا . و زلف و گيسو . و دوست و مصاحب و مؤانس . و منوال و طرز و روش و دستور و قاعده و قانون و رسم . و عادت . و كرت و نوبت و