كهكيلويه است نزديك شهران كه بهبهان خوانند در شك تكاو و از رخنه سنك مانند قبر بيرون طراود و هر قدر ممكن شود به اطراف تحفه برند و استخوان شكسته را بسيار نافع است چنان كه كفتهاند
مرا از شكستن چنان عار نايد * كه از ناكسان خواستن موميائى
موىكوش
جماعتى از عجم و پارسيان كه موى سر را نمىستردهاند و بلندتر از حد كوش نمىكذاشتهاند بر خلاف اعراب كه موى سر ايشان كيسودار تا كمر آويخته است و بموىكوش موسوم بودند اعراب در موىكوش تصرف نمودند كاف را جيم و شين را سين كرده اين طايفه را مجوسى خواندند و بعضى كفتهاند و بعضى كفتهاند نام مردى بوده خرد كوش كه كوش كوچك داشته و او را منج كوش مىخواندهاند و در قاموس كفته او دين مجوسى پيدا كرده شيخ نظامى كفته
مجوسى زاده هندوستانى * چو زردشت آمده درزند خوانى
مونه
بر وزن كونه در برهان كفته خاصيّت طبيعى را كويند مانند حرارت آتش و برودت هوا و رطوبت آب و يبوست خاك
مويان
بر وزن كويان بمعنى موينده و كريهكننده
مويزآب
بفتح ميم و كسر واو و سكون را معروفست و به عربى آن را ذبيب كويند و از آن نبيد سازند منوچهرى كفته
مىببايد كه كند مستى و خوشحال كند * چه مويزى و چه انكورى اى نيك جبيب
و مويزآب را به عربى نبيذ الذّبيب خوانند چنان كه شراب عسلى را بنيذ العسلى و شكرى را نبيذ الشكر و شراب خرمايى را نبيذ التمر كويند
موى كياه
نام پنج كياهى است خوشبوى كه بزلف تشبيه كنند كمال اصفهانى كفته
حلقه در حلقه ز انبوهى چون موى كياست
مويندى
با اول مضموم و واو مجهول و ياى تحتانى مفتوح بنون زده بمعنى هنرمندى و صنعتكرى آمده است
مويه
با اول مضموم و واو مجهول بمعنى كريه و زارى و نوحه است نجيب كلپايكانى كفته
تنم چو موى شد از بسكه مىكنم مويه * دلم چو زير شد از بسكه مىكنم زارى
مىمويد يعنى مويه مىكند و بر انيقياس بمو امر بمويه كردن است
مويهكر
يعنى نوحهكر و به موى يعنى نوحه كن و مويان يعنى كريهكنان و مويهء زال نام نوائى است
موينيه
مانند پشمينه چيزهائى كه مو داشته باشد مثل پوستين و امثال آنها از خز و سنجاب و موئينهدوز پوستيندوز را كويند
نمايش يازدهم در ميم با هاء
مه
بفتح اوّل و ظهور ثانى مخفف ماه است كه قمر باشد و بمعنى ماه سى روزه نيز صحيح است و باخفاى ها بمعنى نه باشد كه حرف نفى است حكيم سنائى كفته
بر سر جور تو شد دين تو و دينى من * كه مه شبپوش و قبا بادت و مه زين و فرس
هم او كفته در مذمّت دنيا
چه كنى خاكدان پر مارش * كه مه او مه سكش مه مردارش
از دور اين زمانه و حال محال او * تا چند كويم اى كه مه دورو مه حال او
مهآباد
بكسر نام مردى كه به اعتقاد پارسيان اول پيغمبر عجم بوده و به روى كتب آسمانى نازل شده و آن را دساتير نامند و در ان زبانى است غريب و نام قريهايست از قراى ميانه قم و اصفهان كه بزرك و آباد است بيكمنزلى اردستان واقع شده است ندانم بانى آنكه بوده است و معنى آن يعنى ماهآباد كرده است
مه آسمانى هوش
يعنى ببديهه عقل چيزى را فهميدن به تعليم معلّم
مهانل و مهانول
با اول مفتوح و ضم نون در رشيدى بمعنى افيون خاص و در جهانكيرى بكسر نون كفته و اين بيت حكيم را به اين صورت شاهد آورده
خود حال دكر خلق چكويم كه ز سودا * بودم چو كسى كو خورد افيون مهانل
و چون بديوان حكيم سنائى و قوافى اين قصيده رجوع شد معلوم شد كه صاحب جهانكيرى خطا يافته و رشيدى نيز به او اقتفا كرده برهان نيز بر وزن تغافل نوشته و چنان كه حكيم كفته
بودم ز ملولى چو تن مردم كوهى * بودم ز خدورى چو دل مردم غافل
خود حال دكر خلط چه كويم كه ز سودا * بودم چو كسى كو خورد افيون و هلاهل
در كوش من از ضعف دلم وقت شنيدن * چون صور پسين آمدى آواز جلاجل
من در حد غزنين مرا فكرت فاسد * يك هفته بچين بردى يك هفته بموصل
المثّه و للّه كه كنون آن همه علّت * شد سهل بفرّ تو از اين خوردن مسهل
و اين قصيده را در مدح على بن محمّد طبيب كه مرض او را معالجه كرده كفته و هلاهل زهريست كه در سميّت از افيون بسيار مهلكتر است خبطهائى كه صاحبان فرهنك كردهاند واضح شد
مهار
بفتح اول بر وزن بهار چوبكى است كه در بينى شتر كنند و ريسمانى بر آن بندند و معروفست شيخ سعدى كفته
لكام بر سر شيران كند صلابت عشق * چنان كشد كه شتر را مهار در بينى