تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
الاچيغى اشكرف بر طرف رود * مرا بود و من بنده آمد فرود
و الا بمعنى دو رنك مىباشد

چغاز

بر وزن نماز زن بدزبان و سليطه

چغاله

بمعنى ميوهء نارس مىباشد

چغامه و چكامه و چامه

بمعنى قصيده و شعر

چغان

بر وزن مكان نام شهريست از ماوراء النّهر و امرأ بزرك از آنجا برخواسته‌اند كويند هزار قريهء آبادان در آنست امير طاهر ابو المظفّر بن محمد المحتاج كه فرخى قصيدهء داغ كاه را در مدح او كفته و او حكومت بلخ و تخارستان داشته و ابو منصور دقيقى بيش از فرّخى مداح او بوده و كشتاسب نامه بنام او مىساخته و پس بدست غلام كشته شد و فرخى در اين باب كفته
تا ترا زنده مديح تو دقيقى دركذشت * زافرين تو دل آكنده چنان كز دانه نار هر كياهى كز سر كور دقيقى بردمد * كر بپرسى زافرين تو سخن كويد هزار
و ايشان را چغانيان كويند

چغانه

بر وزن ترانه‌سازى باشد منسوب باهل چغان و نام پرده‌ايست از موسيقى مولوى كفته
اين خانه كه پيوسته درو چنك و چغانه است * از خواجه بپرسيد كه اين خانه چه خانه است
و بمعنى دويم مجير الدّين كفته
مطرب عشق مىزند هردم * چنك در پردهء چغانه دل
و چغانى رود منسوب به همان شهر است

چغبوت

پنبه و پشم كه در ميان ابره و استر و بالش و نهالى و تشك نهند و بتازى آن را حشو كويند طيّان مرغزى كفته
آن ريش نيست چغبت دلال خانهاست * وقت جماع زير حريفان فكندنى است
شمس فخرى كفته
در خرابات ريش خصمانش * كشته در زير چغبتان چغبوت
و در فصل باء تحقيق اين لغة كذشته

چغرشته

با اول مفتوح بثانى زده و كسر راء بشين منقوطه زده ريسمان خام كه بر دوك پيچيده شود و آن را پنام و فرموك نيز كويند

چغر

با اول و ثانى مفتوح بوته كياهى سفيد مانند درمنه شبيه بجاروب ناصر خسرو كفته
چون چغر كشت بناكوش چو سيسنبر تو * چند تازى پى اين پيرزن زشت چغاز
و به سكون غين غوك و چغرواره و چغرباره و چغرابه و جامه خواب بك و جل‌وزغ و جامه غوك و بزغمه همه بمعنى آن سبزى كه بالاى آبست و غوك در آن باشد و جراحتى كه دهنش بهم آمده باشد و چرك در ميان آن جمع شده باشد و بهر دو معنى بتازى ضفدع كويند و غير از شكافتن علاجى ندارد چنان كه مولوى كفته
تا نه بشكافى به نشتر ريش چغركى * بشد نيكو و كى كرديد نغز

چغزيدن

بر وزن لغزيدن بمعنى ناله و زارى مولوى كفته
چند كردنده چو دولاب درين بحر عذاب * سر فروبرده چغزيده چو بوتيمارند در فنا جلوه شود فايده هستيها * پس نبايد ز بلا كريه و در چغزيدن

چغك

بضم اول و ثانى كنجشك را كويند و با جيم عربى نيز صحيح بلكه اصح است زيرا كه جهنده است نه رونده جهيدن و چغيدن بمعنى جستن مترادفند جغوك جهنده چنان كه رموك رم‌كننده

چغل

بفتح اول و ثانى چين و شكنج و ظرفى چرمين كه از آن آب خورند و اكثر مسافران هم دارند و چغل بكسرتين كل و لاى كه چكل هم كويند و بضمّتين سخن‌چين كه پيش مردم ببدى سعايت كند و فعل او را چغلى كويند و بضم اول و فتح دويم نوعى از سلاح جنك كه به عربى جوشن خوانند خسرو دهلوى كفته
نه همچون ديكران زاهن چغل پوس * سلاح عصمت يزدانش بر دوش
حكيم نزارى كفته
چغل به پيش خدنكش حو شيطنست و شهاب * زره به پيش سنانش چو سوزن است و حرير

چغندر

معروف است و در آشها كنند و چندر مخفّف آنست

چغنه

مخفف چغانه است خسرو كفته
بيا مطرب آن چغنه كز يك فغان * كشد زاهدان را مدير مغان
و بضم كنجشك را كويند پور بهاى جامى كفته
شوم چون بوم كرسنه چون زاغ * خرد چون چغنه‌ست چون كوتر
در اشعار مسعود سعد سلمان بمعنى اول بجاى نون باء موحده آورده و رشيدى كفته جغنه و سغبه شايد جايز باشد مؤلف رجوع بديوان مسعود كرد و آن اشعار مثنوى را ديد معلوم شد كه جغبه باباى موحده است نه نون زيرا كه مكرر كرده شايد سازى ديكر باشد از سازهاى هند و سند و شعر مسعود اين است
جغبهء كودك كش دلكش * راه و شكر همى سرايد خوش چون فروراند زخمه بر جغبه * هركه بشنيد كرددش سغبه يكزمانى نشاط كرم كند * دل سخت