ثناى دست تو كويد سپهر چرخانداز
چرخشت
بفتح اوّل و ضمّ خاء و سكون شين معجمه چرخى كه بدان شيرهء انكور بكيرند و بعضى كفتهاند حوضى كه انكور در آن ريزند و بپاى مالند تا شيرهء آن كرفته شود و آن را چرس كويند حكيم عبد العزيز عسجدى كفته
برخيز و برافروز هلاقبلهء زردشت * بنشين و برافكن شكم قاقم بر پشت
بس كس كه ز زردشت بكرديد و كنون باز * ناچار كند روى سوى قبلهء زردشت
من سرو نيايم كه مرا ز اتش هجران * آتشكده كشته است دل و ديده چو چرخشت
حكيم فرّخى كفته
دو چشم من چو دو چرخشت كرد فرقت تو * دو ديده همچو بچرخشت دانه انكور
چرّد
با اول و ثانى مفتوح تشدّد و عربده باشد ناصر خسرو علوى كفته
مردم سفله بسان كرسنه كربه * كاه بنالد بزار و كاه بچرّد
تاش شكم خوار دارى و بدهى چيز * از تو چو فرزند مهربانت نبرّد
ليك چو چيزى بدست كرد و قوى شد * كر تو به دو بنكرى چو شير بغرّد
صاحب جهانگيرى درين بيت اول سهو كرده بخرّد را يعنى خرخر كردن كربه وقت كرسنكى و طمع بچرّد خوانده و عربده معنى كرده ديوان حكيم حاضر است و بخرد در آن نوشتهاند و معنى آن با كربه مناسبتر است صاحب برهان نيز اقتفا به او كرده است و بر او در هر حال بحثى نيست
چرز
با اول مفتوح بثانى زده جانوريست پرنده كه آن را بچرغ و باز و امثال آن شكار كنند و كوشت آن در غايت نزاكت و لذّت باشد كويند همينكه چرغ يا باز با آن نزديك شود كه چرز را بكيرد چنان بيخيالى بر رويش اندازد كه مانع كرفتن شود و بدر رود و آن را چال نيز كويند مسعود سعد سلمان كفته
درآمدم پس دشمن چو چرغ وقت شكار * چو چرزنا كه بر زمبريس من پنجال
چرس
بفتحتين بمعنى بند و زندان و شكنجه و همان حوض كه در چرخشت شرح دادم مولوى معنوى كفته
اندر چرس جان آى كر پاى همىكوبى * تا غوطه خورى يكدم در شيرهء بسيارم
با شيرهء فشارانت اندر چرس عشقم * پاى از پى آن كوبم كانكور تو بفشارم
حكيم سنائى بمعنى چراكاه كفته
همره جان و خرد باش سوى عالم قدس * نه ستورى كه ترا عالم حسى است چرس
نزارى بمعنى بند و زندان كفته
هركه بقيد تو كژ شد تا ندهد * جان نرهد زين چرس
مصراع شعر عبد الواسع جبلى هم دلالت بدين معنى كند ع آيد بچشمم هر نفس عالم ز عشقش چون چرس اصحّ اينست كه بمعنى بند و زندان و شكنجه و فشار و زجر استعمال شود تا جامع هر دو معنى مذكور كردد و بفتح جيم برازده و سكون سين در آخر كرد بنك است كه كلوله و جمع كرده پس در غليان نهاده بكشند و كيفيّتى دهد كويند كه جبن و بيم و واهمه و اشتها را بيفزايد و بسحق اطعمهء شيرازى كفته
هر چرسئ چه داند بر رشته بندبازى * اين رمز دنبه داند در وقت جان كدازى
و بضمّ جيم فارسى به وزن پرس نام ناحيهايست كه بر طرف شمالى بحيرهء تبريز واقع شده و طرف مغربى آن بحيرهء اروميه و سلماس است و جانب جنوب آن مراغه و سمت مشرقى آن شهر تبريز است
چرغ
مرغى است شكارى اسدى كويد
ز ميغ روان چرخ چون پرّ چرغ * پر او از رامشكران مرغ مرغ
چرغان
بمعنى مهرى كه بر طغرا نهند همانا تركى است
چرغند و چرغنده
در برهان بمعنى چراغ آورده و بمعنى دوده كوسفند كه بكوشت پخته پر كرده باشند مخفف جكرغندست
چرغول
بر وزن معقول رستنئ است كه آن را زبانبره و به عربى لسان الحمل خوانند و چرغون نيز در برهان ديده شده و همان است
چرك
بفتحتين زخم باشد خسرو دهلوى كفته
چرك زد چشم زخمى را ز يك خس * ز بهر چشم او را زخم شد بس
و به سكون را در برهان كفته مرغيست خود را از درخت در آويزد و او يقين از روى جهانكيرى نقل كرده آن مرغ كه خود را از درخت سرنكون در آويزد بپارسى چوك خوانند چنان كه منوچهرى كفته
چوك ز شاخ درخت خويشتن آويخته * زاغ سيه بر دو بال غاليه آميخته
چركر
بضم اول بمعنى فتوىدهنده كه به عربى مفتى خوانند آوردهاند و در جهانكيرى كويد پيغمبر را كويند و اين بيت ناصر خسرو را شاهد آورده و به اين صورت نوشته
بر پى شير دين يزدان شو * كز پس چركر امّت است بتاز
ابو حفص سغدى سمرقندى كويد
بوس و نظرم حلال شد با يار * اين فتوى من كرفتم از چركر
سرورى كاشانى بمعنى مغنى يعنى مطرب نوشته است و اين بيت شهاب الدين مدارانى را شاهد كرده
ز آواى مطرب ز ز دستان چركر * دل من تپان همچو ماهيست در بر فقير
مؤلف گويد اوّلا بيت حكيم ناصر خسرو را كه چركر خوانده و پيمبر فهميده و امّة است