چشمآرو
بمد الف و ضم راء و واو مجهول چيزى كه بجهة دفع چشمزخم به عمل آرند اعم از اينكه براى آدمى يا حيوان و كشت و باغ و خانه و سرا باشد سيد حسن غزنوى كفته
اى سرتاپا بنازكى سرو سهى * از جملهء نيكوان به خوبى تو بهى
بر حسن و جمال پيش مىافزايد * چشم آرو را چو خال بر روى نهى
چشك
بكسر اول و سكون ثانى بمعنى افزون و غالب و غلبه كردن آمده حكيم فردوسى كفته
خرد چون شود كمتر و كام چشك * چنان دان كه ديوانه كردد بچشك
و بچشك بمعنى پزشك است يعنى طبيب
چشم
معروف و نيز اميد چنان كه كويند چشم آن دارم يعنى اميد آن دارم و بمعنى چشمزخم فلان را چشم رسيد يعنى چشمزخم رسيد زخم زدن است مانند زخمه تار و غيره و آن را چشمزخ و چشزخ نيز كويند
چشماغل و چشماغيل و چشمالوس
بكوشهء چشم نكريستن از روى قهر بر دشمن شمس فخرى كفته
كر كند شهريار خصم شكار * سوى كردون نظر به چشماغيل
اختران بر زمين نهند ز بيم * از پى بندكى شاه تويل
چشمآويز
چيزى كه از موى مشبّك بافند و زنان پيش چشم آويزند و بيشتر آن است كه رنك آن سياه باشد و ايشان مردان را ببينند و مردان ايشان را نه بينند و آن را ايازى و اياسى كويند و در حرف الف شاهد ايازى كذشت شيخ آذرى كفته
سحر چشمان تو باطل نكند چشمآويز مست * هرچند بپوشند نباشد مستور
و آن را چشم پنام نيز كويند
چشم پنام
هيكلى باشد كه بجهة دفع چشمزخم سازند يا نويسند پنام تبديل پناه است كه بمعنى حافظ و حفظ باشد يعنى دارندهء آن را از چشم بد در پناه خود كرفته باشد شيخ ابو الحسن شهيد كفته
بتانكارا از چشم بد بترس بترس * چرا ندارى با خويشتن تو چشم پنام
شمس فخرى كفته
هركه با حرز مدحتت باشد * نبود حاجتش به چشم پنام
چشم چراغ
بمعنى خوبى و روشنائى و هر چيز كزيده و نخبهء از ساير چيزهاى امثال خود و كنايه از محبوب و معشوق صاحب حسن فرخى كفته
تا ظن نبرى چشم چراغا كه شب آيد * چشم و دل من سير شود زان لب شيرين
چشم من و آن روى پر از لاله و پركل * دست من و آن زلف پر از حلقه و پرچين
حكيم سنائى كفته
قايد چشم چراغ عالمى كردد چو شمع * آنكه پيمايد بديده قامت شبهاى تار
و معشوق را چراغ نيز كفتهاند
بهنمجنه است خيز و مىآراى چراغ رى
ذو الفقار شيروانى كفته
چون عكس غنچه شمع شبستان باغ شد * در روز عيش و خيز و مىآراى چراغ زى
زى را بمعنى حيات و زندكى كرفتهاند
چشم خروس
دانهء باشد سرخ رنك شبيه به چشم خروس و خال سياهى در ميان دارد كويند سمر درخت بقم است و برهان كفته عربى آن عين الدّيك است و بمعنى شرب سرخ و لب معشوق آمده وقتى كفتهام
سحركهى كه بنالد خروس چون ناقوس * بجام ريز مى لعل كون چو چشم خروس
سعدى كفته
لب از لب چو چشم خروس ابلهى بود * برداشتن به خواندن بيهودهء خروس
چشمك
مصغّر چشم است و فارسى عينك است و بمعنى چشام كه مذكور شد شاعرى به زبان خراسانى كفته
چشمكى مزنه و دلى مبره * چشمك ديكرش كمك مكنه
و اين بمعنى چشمك زدن است كه معشوق بكوشهء چشم بعاشق اشارتى كند چنان كه مشهور است
چشم كاو
نام كلى است كه آن را كاو چشم نيز كويند و كاو ميش هم درين بيت نظامى آمده
غنچه با چشم كاوميش بناز * مرغ با كوش پيلكوش براز
چشمه
بمعنى چشمهء آب معروف است ديكر بمعنى مدت چشم بر هم نهادن و كشودن است كه به عربى طرفة العين كويند
چشمهسار
بمعنى جائى كه چشمهء بسيار باشد و بكسر هاء چشمهء سار چشمهايست كه آب از براى رفع ملخ مىبرند و سار بسيار بدنبال آن آب بهرجا كه قصد ريختن آن آب كردهاند مىروند و ملخان را بمنقار مىكشند و تمام شوند و نوشتهاند كه به تجربه رسيده است
چشمهء سوزن
چشم سوزن را كويند و بمعنى تنكى نيز آمده چنان كه كفتهاند
من كه از دروازه بيرونم نمىبردند خلق * با تو مىآيم كرم در چشم سوزن مىبرى
چشينه
بر وزن خزينه رنك اسب و استر سفيدمو يعنى خنك
نمايش هشتم در جيم پارسى با غين
چغ
بمعنى چوبى كه بدان ماست از مسكه جدا كنند و بمعانى ديكر در جيم عربى كذشت و بمعنى چغ و الاچغ تركى است كه كه نام خانهايست از چوب مر تركمانان را و در سفر كركان كفتهام