تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
از نشاط نرم كند * كار و بارى چنين فرو سازد پيش كاسير جغبه بنوازد * آبش از ديده آمدن كيرد چغبه بردارد و زدن كيرد

چغو

كنجشك را كويند ابو شكور بلخى كفته
اكر بازى اندر چغو كم نكر * اكر باشهء سوى بتان مپر
و آن را چغوك نيز كويند

چغيده

بر وزن رسيده بمعنى سعى و كوشش كرده

نمايش نهم در جيم فارسى با فا

جفاله

تبديل چغاله است كه صاحب برهان چنان كه رسم اوست مكرر كرده ناصر خسرو كفته
آمد تازان ز هند مرغ بهارى * روى نهاده بما چغاله چغاله

چفت

بالفتح تالار و سقفى خميده مانند طاق چنان كه خاقانى كفته
آن چفت را كز او شد * قوس و قزح ملوّن
هم او كفته
خانه زده عطارد در لاجورد كردون * به نوشته نام سلطان بالاى چفت منبر
و آن را چفته نيز كويند و بالضّم تنك و چسبان كه چست نيز كويند و چوبى كه زير عمارت شكسته نهند تا نيفتد و بالكسر زنجير در كه بسته شود

چفتك

مرغى است دراز كردن كه در كنار آبها نشيند و باز شكارش كند بفتح و ضم هر دو نوشته‌اند

چفته

بر وزن تفته بمعنى خميدكى آمده آخسيكتى كفته
اى بسا شب كه تو در خلوت و من تا بسحر * از قد چفتهء خود حلقه در ساخته‌ام
قطران تبريزى كفته
چون كمانم چفته دارد عشق بالائى چو تير * مهر رخسارى ز مهرم سوخته دارد چو تير
و نوعى از خيار است كه خيار چنبر و خيار چفته نيز كويند و بمعنى چفت انكور كه بتازى عريش كويند و عمارتى كه سقفش خميده باشد مانند طاق خاقانى كويد شعر
كيسو شده چفته داده تزيين * زان چفت بچفتهء سلاطين
صاحب فرهنك جفته را چفته خوانده در جهانكيرى افسانه دراز دكر كرده و از نظامى اشعار شاهد آورده كه بتدبير اسكندر چفته يعنى سر كوسفند را بدل سر كلّه زنكى پخته آوردند و اسكندر خورد و بعد ازين تفصيل معلوم مىشود كه جفته بوده يعنى بدل دادن و چيزى را به چيزى جفت كردن و بر كسى مشتبه نمودن و جفته بمعنى كلّه سرديده نكرديده و اللّه اعلم از سياق نظم شعر معلوم مىشود كه جفته است چنان كه كفته
بفرمود تا مطبخى در نهفت * نهد جفته وان را كند خاك جفت
يعنى بدل سر زنكى كلهء كوسفند پخته بياورد و سر زنكى را جفت خاك كند شعر
بياورد خوان زيرك هوشمند * اكر جفته بمعنى كلّه و سر كوسفند بود
در اينجا نيز مىكفت
بياورد خوان زيرك هوشمند * بخوان اندران چفتهء كوسفند
و اينكه صاحب جهانكيرى نبشته كه معنى چهارم جفته برابر و قرينه است و قطعهء انورى را آورده است آن نيز خطا است و قطعه اينست
خدايكان بزركان و پادشاه صدور * كه بانفاذ تو هست از قضا فراموشم يكى ز آتش جور سپهر بازم خر * كه از تجاسر آن همچو ديك مىجوشم عجب مدار كه امروز مر مرا ديد است * در آن لباجه كه تشريف دادهء دوشم ز بهر خسرو سيّاركان همى خواهد * كه عشوهء بخرم وان لباجه بفروشم و كر بجفته نهد با قباى كحلى خويش * همى برآيد ازين غصه دمبدم هوشم
ازين قطعه نيز ثابت مىشود كه اين را هم چفته بجيم پارسى مفتوح خوانده و برابر و قرين معنى كرده خطا است حكيم كفته
خلعتى كه به من داده سپهر مىخواهد * بخرد براى آفتاب و من نخواهم فروخت
اكر نيز با قباى كحلى خويش مبادله خواهد كرد ازين غبن جانم خواهد برآمد و راضى نخواهم شد معلوم شد كه جفته بمعنى مبادله و معاوضه است چنان كه سابقا در باب تبديل سر كوسفند و سر زنكى مذكور شد

چفده

بفتح اول مرادف و تبديل چفته است يعنى خميده

چفرسته

به وزن نشكفته سابقا در جيم پارسى و غين با شين نقطه‌دار مرقوم شده و به همان معنى است چون بهر دو روش خوانده‌اند به اين صورت نيز نبشته شد در نسخهء سرورى بجيم تازى است نه پارسى و بر آن اعتمادى نيست

چفيدن

بر وزن و معنى چسبيدن مولوى كفته
تو ز آبى دان و هم بر آب چفس * چونكه دارى آب از آتش متفس
ابن يمين نيز كفته
سعى در تنقيص قدر خويش كرد * هركه كرد اهمال در تكميل نفس بارها اى نفس نافرمان شوم * كفتمت از حرص دنيا بر مچفس

نمايش دهم در جيم پارسى با كاف تازى

چك

بفتح اول و سكون ثانى بمعنى برات و قباله خانه و قباله را