تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
كه پيش از من حكومت كردند از من بهتر بودند ، گفته‌اند : هر كس ملاقات خدا را دوست دارد خدا هم ملاقات او را دوست دارد ، بار خدايا من ملاقات تو را دوست دارم و خواهش دارم ملاقاتم را دوست دارى و بر من مبارك كنى » . ديرى نگذشت كه آثار مرگ در وى پديد شد و چون مرگ خود را حتمى ديد ، پسرش يزيد را خواست و به او گفت :

وصيت معاويه به پسرش

( 1 ) « اى پسر جانم ، من رنج بار بستن و كوچيدن را از تو برداشتم ، كارها را برايت هموار كردم و دشمنان را رامت نمودم و رقاب عرب را زير فرمانت آوردم ؛ آنچه كسى فراهم نكرده ، برايت فراهم كردم ؛ مردم حجاز را منظور دار كه اصل تواند ، هر كس از آنها نزد تو آمد گرامى دار و هر كس هم غايب باشد احوال‌پرسى كن ؛ اهالى عراق را منظور نما و اگر خواهند هر روزى حاكمى از آنها عزل كنى دريغ مكن ، عزل يك حاكم آسانتر از برابرى با صد هزار شمشير كشيده است ؛ اهل شام را منظور دار كه اطرافيان نزديك و ذخيرهء تواند ، اگر از دشمنى در هراس افتادى از آنها يارى جو و چون به مراد رسيدى آنها را به وطن برگردان زيرا اگر در بلاد ديگر بمانند اخلاقشان برگردد . ( 2 ) من نمىترسم كه كسى در حكومت با تو نزاع كند مگر چهار كس : حسين بن على ، عبد اللَّه بن عمر ، عبد اللَّه بن زبير ، عبد الرحمن