در نجف اشرف فارغ شدم و دوران نشر علم و انذار در رسيد ، به وطن خود برگشتم و به اداى وظيفه پرداختم و طبقات مردم را به اندازهء فهم آنها هدايت مىكردم ( 1 ) و چون در آثار متعلّقه به مواعظ و مصائب توانائى و اطّلاع كامل نداشتم در ايام ماه رمضان و روزهاى جمعه تفسير « صافى » را بالاى منبر مىبردم و در ايّام عاشوراء « روضة الشهادة » مولى حسين كاشفى را ، و از روى آنها براى مردم موعظه و مصيبت بيان مىكردم و نمىتوانستم از حفظ وعظ كنم و روضه بخوانم ، يك سال بدين منوال گذشت و ماه محرّم نزديك شد ، شبى با خود گفتم : تا كى صحفى باشم و كتاب به دست باشم ؟ برخاستم و انديشه مىكردم تدبيرى كنم كه از كتاب مستغنى باشم و در خطابه و سخنرانى مستقل گردم ، و در اطراف اين موضوع توسن فكر را آن قدر جولان دادم كه خسته شدم و خوابم برد ، در خواب ديدم گويا در كربلا هستم و ايّامى است كه موكبهاى حسينى در آنجا است و خيمههاى آن حضرت برپا است و لشكر دشمن طبق روايات در برابر آنها است ، ( 2 ) من وارد چادر مخصوص سيّد الانام ابا عبد الله ( ع ) شدم و بر او سلام كردم ، مرا مقرّب نمود و نزد خود جا داد و به حبيب بن مظاهر فرمود : اين ( به من اشاره كرد ) مهمان ما است ، آب كه نداريم ولى آرد و روغن هست ، برخيز خوراكى از آنها آماده كن و نزد او بياور ، برخاست و خوراكى از آن تهيّه كرد و نزد من گذاشت و قاشقى هم روى آن بود ، من چند لقمه از آن خوردم ، و از خواب بيدار شدم و دريافتم كه به دقائق و اشارات مصائب و لطائف و كنايات آثار ائمهء اطائب به وجهى مطّلعم كه پيش از من كسى مطّلع نبوده و هر روز اين احاطه و اطّلاع افزوده مىشد تا ماه صيام آمد و در مقام وعظ و بيان به غايت مقصود رسيدم . انتهى .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 861
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٦١