تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
روز عاشوراء كه تيغ تيز را پيشه بد تن را ز سر كردن جدا با تن صد پاره اندر قتلگاه روى خاك گرمشان گرديد جا ( 1 ) شيخ جعفر خطى ( ره ) گفته قريب اين مضمون : به دشت كربلا تنهاى خاموش ببار اى ابر باران‌خيز پرجوش نبود از آتشين اشكم بياور سحابى رعدآسا و پر از خوش بر آنها ايستادم در وحوشى چه سلطانى بدورش لشكرى موش بر آنها ديدگان بستم نديدم بجز آلودگان با خاك و خون پوش ز اهل و خانه پرسيدم نديدم جوابى جملگى بودند خاموش تو را خوش خرگهى هوشت ندزدد كه ويران است و جاى جغد و خرگوش نمىگويد جوابت گر بپرسى و گر گويد تو را ننشاند از جوش