عاشوراء حضور يافته بودند ولى از معركه جان بدر بردند :
( 1 ) 1 - غلام عبد الرحمن بن عبد ربه انصارى كه در شرح حالش گذشت كه گفت چون ديدم ياران حسين به خاك افتادند بدر رفتم .
( 2 ) 2 - مرقع بن ثمامهء اسدى ؛ طبرى و جزرى گفتهاند : تيركش خود را روى زمين ريخته و زانو زده بود و مىجنگيد ، چند تن خويشانش نزد او آمدند و گفتند :
تو در امانى ، با ما بيا ، با آنها رفت و عمر بن سعد او را نزد ابن زياد برد و حال او را گزارش داد ، ابن زياد او را به « زاره » تبعيد كرد ؛ فيروزآبادى گفته : « زاره » نيستان است و نام ناحيهاى است در مصر و در طرابلس و دهى است در بحرين كه چشمهء آبى دارد .
( 3 ) 3 - عقبة بن سمعان ؛ طبرى و جزرى گفتهاند : عقبة بن سمعان را عمر بن سعد اسير كرد و او خدمتكار رباب همسر امام حسين ( ع ) بود كه دختر امرء القيس كلبى و مادر سكينه است ، به او گفت : تو چه كاره بودى ؟ گفت : من بندهء مملوكى بودم و از خود اختيارى نداشتم ، عمر او را آزاد كرد .
( 4 ) 4 - ضحاك بن عبد اللَّه مشرقى ، كه در اينجا شايسته است داستانش را بگويم : لوط بن يحيى ازدى گويد : از عبد اللَّه بن عاصم همدانى بازگو كرده است كه ضحاك بن عبد اللَّه مشرقى مىگفت : من و مالك بن نضر ارحبى خدمت امام حسين ( ع ) آمديم ، سلام كرديم و نزد او نشستيم ، جواب ما را گفت و به ما خوشامد كرد و فرمود : براى چه آمديد ؟ گفتيم : آمديم سلام بدهيم و عافيت شما را بخواهيم و با شما ديدارى تازه كنيم و به شما خبر دهيم كه همهء مردم كوفه به جنگ با شما متحد شدند و شما تصميم خود را بگيريد ، فرمود : حسبى اللَّه و نعم
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 375
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣٧٥