تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
الوكيل ؛ گويد : ما بدى مردم را ياد كرديم و سلام وداع داديم و بر او دعا كرديم و اجازهء مرخصى خواستيم ، فرمود : چرا مرا يارى نكنيد ؟ مالك بن نضر گفت : من قرضدار و عيال‌وارم ، من گفتم : قرض دارم ولى عيال ندارم و اگر با من شرط كنى در صورتى كه دفاع من براى شما سودمند نباشد مرخص باشم در خدمت شما حاضرم ، فرمود : در اين صورت تو آزادى ، من با او ماندم . ( 1 ) ضحاك تا روز عاشوراء با آن حضرت بود و بعضى وقايع شب و روز عاشورا از او روايت شده ؛ گويد : چون ديدم ياران حسين كشته شدند و لشكر به خود و خاندان او دست يافته و جز سويد بن عمرو خثعمى و بشير بن عمرو حضرمى با او نمانده ، به آن حضرت عرض كردم : يا بن رسول اللَّه مىدانى ميان من و تو چه شرطى است و من متعهد شدم كه تا جنگنده‌اى دارى به همراهى آنان براى تو مىجنگم و گرنه از بيعت آزادم و شما قبول كرديد . فرمود : راست گفتى چگونه توانى خود را نجات داد ؟ اگر مىتوانى آزادى . گويد : من آن وقت كه اسبهاى ياران را زخمى مىكردند و تير مىزدند ، اسب خود را آورده در يكى از خيمه‌هاى متعلق به اصحاب پنهان كرده بودم و پياده دفاع مىكردم و در پيش روى حسين ( ع ) دو مرد را كشتم و دست ديگرى را بريدم ، آن روز حسين ( ع ) چند بار به من فرمود : دست‌مريزاد ، خدا دستت را نبرد و جزاى خيرت دهد از خاندان پيغمبرت ؛ چون به من اجازه داد ، اسب خود را از خيمه بيرون آوردم و سوار شدم و آن را مهميز زدم تا روى پاى خود ايستاد و از ميان لشكر تاختم و به من راه دادند تا گريختم و پانزده تن مرا دنبال كردند تا به ده « شفيه » در كنارهء فرات رسيدم و چون به من رسيدند برگشتم و كثير بن عبد اللَّه شعبى و ايوب بن مشرح
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 376 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى