تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
چون چنان ديد زره و خود را دور انداخت ؛ آفرين خدا بر آنكه گفته : گلو زير نيزه دهد بىهراس نهد جاى مغفر سر خود چه طاس چه سر نيزه بر پيكر او خزد نپوشد به تن جز ز پاكى لباس و شاعر پارسى زبان سروده : جوشن زبر گرفت كه ما هم نه ماهيم مغفر ز سر فكند كه بازم نيم خروس بىخود و بىزره بدر آمد كه مرگ را در بر برهنه مىكشم اينك چه نوعروس ( 1 ) سپس به مردم حمله كرد ، به خدا ديدم بيش از دويست تن را مىراند و از هر سو به دو رو كردند تا كشته شد ( ره ) . گويد : سر او را به دست عده‌اى از مردان ديدم كه هر كدام مىگفت : من او را كشتم ، نزد عمر بن سعد آمدند به آنها گفت : ستيزه نكنيد يك تن او را نكشته و آنها را از هم پراكند . ( 2 )

كشته شدن ابى الشعثاء كندى ( ره )

ازدى گويد : فضيل بن خديج كندى برايم بازگفت كه : يزيد بن زياد ابو الشعثاء كندى از بنى بهدله جلوى حسين بر دو زانوى خود تكيه زد و صد تير انداخت و از آن صد تير پنج تير به نشان نخورد ، او تيرانداز زبردستى بود و هر تيرى پرتاب مىكرد ، مىگفت : انا ابن بهدله فرسان العرجله ، و حسين ( ع )