عبد اللَّه برو تا تو را هم چون ديگران در شمار ياران خود آرد و من هم تو را به حساب آرم اگر من از تو نزديكترى داشتم او را پيش از خود به ميدان مىفرستادم تا در مرگ او سوگوار شوم و اجر بيشترى برم ، امروز آخر كار ما است ، پس از امروز عملى نداريم و حساب داريم ؛ گويد : پيش رفت و بر حسين سلام داد و رفت جنگيد تا كشته شد .
( 1 ) مىگويم : شاكر قبيلهاى است در يمن از همدان كه نسبت آنان به شاكر بن ربيعة بن مالك رسد ، عابس خود از اين قبيله بوده و شوذب مولاى آنها بوده به معنى وارد بر آنها يا هم پيمان آنها نه آنكه بندهء عابس يا آزاد كردهء او بوده چنانچه در ذهن مردم است بلكه شيخ ما محدث نورى صاحب مستدرك ( ره ) گفته : شايد مقام او از عابس برتر باشد چون دربارهء او گفتهاند در ميان شيعه تقدم داشته است ( ط ) راوى گويد : عابس بن ابى شبيب گفت : يا ابا عبد اللَّه در روى زمين خويش و بيگانهاى نيست كه از تو نزد من عزيزتر و محبوبتر باشد ، اگر مىتوانستم ستم و قتل را با چيزى كه از جان عزيزتر داشتم از شما بگردانم ، همان مىكردم ؛ السلام عليك يا ابا عبد اللَّه ، خدا را گواه مىگيرم كه من بر راه تو و راه پدرت هستم .
سپس با شمشير كشيده و با زخمى كه بر پيشانى داشت به لشكر حمله كرد ؛ ازدى گفت : نمير بن رمله از ربيع بن تميم همدانى كه آن روز در جنگ حاضر بوده نقل كرد كه : چون ديدم مىآيد او را شناختم ، من او را در غزوات ديده بودم ، اشجع مردم بود ، گفتم : أيها الناس اين شير شيران است ، اين پسر ابى شبيب است ، مبادا كسى به ميدان او رود ، او فرياد مىكرد : مردى نيست ، مردى نيست ؟
عمر بن سعد گفت : با سنگ او را بكوبيد ؛ گفت : از هر سو بر او سنگ انداختند ،
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 354
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣٥٤