تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
كرد كفن در تن خود سرخگون * تا كه شبش جامه سندش ببر
( 1 ) سبط بن جوزى گويد : جدم در كتاب « تبصره » گفته : حسين به كوفه آمد چون ديد شريعت اسلام كهنه شده و در تلاش بود قوانين اساسى آن را برپا دارد ، چون او را محاصره كردند گفتند : تسليم حكم ابن زياد شو ، گفت : نشوم ، و قتل را بر ذل و خوارى برگزيد ، همهء نفوس ابيّه چنانند و جدّم ( ره ) سروده :
چه ديدند خوارى رل زندگى را * به خود عزت مرگ يكسر خريده ننوشيده جام بقا را به خوارى * به مرگ و فنا از مذمت رهيده نباشد شگفتى كه بر شير غرّان * سگان از عرب وز عجم بر پريده چه وحشى وحشى و بن ملجم دون * على را ابا حمزه در خون كشيده
( 2 ) گويم : من هم در اينجا اشعارى از مداح اهل بيت ، مرحوم سيد حيدر كه در ضمن نوحهء حسين ( ع ) مظلوم به نظم آورده مىسرايم :
نگذاشت كه خوارى رسدش ز آن لشكر * گرديد خدا مانع و تيغ بران چونان به خوارى بنهد گردن خود * كش جز به خدا نكرده خم در دوران