تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
سرباززد از زندگى بىعزت * جنگيد و به خاك و خون خود شد غلطان يك تن به سپاهى زد و از هر عضوش * تيپى به نبرد دشمنان گشت عيان شمشير به جان دشمنان جفت نمود * وز مرگ و خضاب خون ستد مهر گران
برگشتيم به دنبالهء سخنرانى امام ( ع ) : رشتهء سخن را به اشعار فروة بن مسيك مرادى كشاند و سرود : گر گريزانيم دشمن شيوه است ور كه مغلوبيم دل بىكينه است پس‌نشينىمان نه از ترس است ليك مرگ ما با دور نامردان شريك مرگ چون برخاست از يك مردمى ديگران را زير گيرد هر دمى سروران مردمى سازد تباه ز اولين كرده فنا صدها سپاه گر شهى جاويد بودى ما بديم ور كريمان را بقا مىشد شديم هوشدار اى شماتت كن ز ما شامتان را در رسد اين روز ما