تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
فرود آرد و بر آنها كسى را مسلط كند كه آنها را از قوم سبا خوارتر كند كه زنى پادشاه آنها بود و در مال و جان آنها حكم مىكرد . ( 1 ) شيخ اجل ابو جعفر كلينى از حكم بن عتيبه روايت كرده كه : مردى در « ثعلبيه » حسين ( ع ) را ملاقات كرد و آن حضرت قصد كربلا داشت ، نزد او رفت و بر او سلام كرد ، حسين ( ع ) فرمود : تو اهل كجائى ؟ گفت : اهل كوفه ، فرمود : به خدا اى برادر كوفى ، اگر در مدينه تو را ديدار كرده بودم اثر جبرئيل را در خانهء خود كه وحى مىآورد براى جدّم به تو نشان مىدادم ، اى برادر كوفى ، مردم علم از ما دريافتند و دانا شدند و ما خود نادانيم ؟ اين شدنى نيست ، سپس شتابيد تا به زباله رسيد و خبر عبد اللَّه بن يقطر را دريافت ( ف ) در روايتى خبر مسلم به او رسيد ( د ط ) و نامه‌اى براى مردم بيرون داد و براى آنها خوانده شد : « بسم اللَّه الرحمن الرحيم اما بعد ، خبر جانگدازى به ما رسيده ، مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبد اللَّه بن يقطر كشته شدند و شيعيان ما از ما كناره گرفتند ، هر كدام شما كه دلش مىخواهد برگردد ، بر او حرجى نيست و بيعت از او برداشته است » ( 2 ) مردم از اطراف او به هر سو پراكنده شدند ، همان كسانى با او ماندند كه از مدينه با وى حركت كرده بودند و اندكى از آنها كه به وى پيوسته بودند و همانا اين كار را كرد تا آن اعرابى كه قصدشان از متابعت او رسيدن به مال و منصب بود و مردم كوفه را مطيع او مىدانستند مطلب را بفهمند و بدانند به كجا مىروند و چه سرانجامى دارند ؛ گويم : شايد به همين جهت حال يحيى را بسيار ياد مىكرد و اشاره مىكرد كه مانند او كشته شود و سرش به هديه رود .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 229 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى