تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
به آنها گفت : پيغمبر ( ص ) در مدينه ظهور كرده است ؟ گفتند : آرى ، به آنها پيوست و در مدينه خدمت رسول خدا ( ص ) آنچه مقدر بود ماند ، رسول خدا ( ص ) به او فرمود : به همان جا كه از آن هجرت كرده‌اى برگرد ؛ و چون امير المؤمنين ( ع ) والى كوفه شد به او پيوند ، او برگشت تا وقتى امير المؤمنين ( ع ) در كوفه متصدى خلافت شد ، نزد او آمد و در كوفه اقامت كرد ، امير المؤمنين ( ع ) به او گفت : خانه دارى ؟ عرض كرد : آرى ، فرمود : آن را به فروش و در ميان ازد خانه بخر كه چون نباشم و تو را تعقيب كنند ازد از تو حمايت كنند تا از كوفه بيرون روى و خود را به حصن موصل رسانى و به مرد زمين‌گيرى برسى و نزد او بنشينى و آب خواهى و آبت دهد و احوالت بپرسد ، به او خبر ده و او را به اسلام دعوت كنى كه مسلمان شود دو زانويش را دست بكش كه خدا دردش را شفا دهد و برخيزد با تو بيايد و بر سر راه به مردى كور برسى و از او آب خواهى و آبت دهد و حالت پرسد ، به او خبر ده و به اسلامش دعوت كنى كه مسلمان شود و دست به چشمش بكش كه خداى عز و جل او را بينا كند و او هم با تو بيايد و با هم تو را به خاك سپارند ، سپس سواران دنبال تو آيند و چون در فلان جا نزديك قلعه رسيدى سواران تو را دريابند ، از اسب خود پياده شو و درون غار بگريز كه نابكاران جن و انس در خونت شريك شوند ؛ آنچه دستور على ( ع ) بود انجام داد و چون بدان قلعه رسيد به آن دو مرد گفت : بالا رويد و نگاه كنيد چيزى مىبينيد ؟ گفتند : يك دسته سوار مىآيند ، از اسبش فرود شد و آن را پى كرد و به غار رفت و چون وارد غار شد مار سياهى كه در آنجا مأوى داشت او را گزيد ، سواران آمدند ، چون اسبش را پى كرده ديدند ، گفتند : نزديك است و دنبال او گشتند و او را در
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 181 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى