تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
تافت ، عمرو كه به استسقاء دچار بود تواناى دفاع نداشت و رفاعه كه جوانى نيرومند بود بر اسب خود جست و به عمرو گفت : از تو دفاع كنم ، گفت : چه فائده دارد ؟ تو خود را نجات بده ، بر آنها حمله كرد و راه دادند تا اسبش او را از حلقهء محاصره بيرون برد ، دنبالش كردند ، با تير آنها را زخمى كرد و برگشتند و عمرو بن حمق را اسير كردند ، پرسيدند : كيستى ؟ گفت : هر كسم اگر مرا رها كنيد براى شما بهتر است و اگر بكشيد زياندار ، و به آنها خبر نداد و او را نزد عامل موصل عبد الرحمن بن عثمان ثقفى معروف بابن ام الحكم خواهرزادهء معاويه فرستاد و او به معاويه گزارش داد ، معاويه نوشت : او معتقد است نه زخم نيزه به عثمان زده و بر او ستم نكرده ، تو هم نه نيزه به او بزن او را بيرون آورد و نه نيزه به او زد كه در اول يا دوم جان داد و سرش را براى معاويه فرستاد و آن اول سرى بود كه در اسلام حمل شد . ( 1 ) تا اينجا موافق كتب تاريخ عمومى اسلام است و از نظر خصوصى شيعه ، شيخ كشى ( ره ) روايت كرده است كه رسول خدا ( ص ) عده‌اى فرستاد و به آنها فرمود : شما راه را گم مىكنيد در فلان ساعت از شب ، آنگاه از سمت چپ برويد و به مردى كه گوسفندانى دارد مىرسيد از او راه را بپرسيد و به شما راه را نشان ندهد تا غذاى او را بخوريد ، او براى شما كبشى سر برد و شما را اطعام كند و برخيزد و راهنمائى كند ، سلام مرا به او برسانيد و به او اعلام كنيد كه من در مدينه ظهور كرده‌ام ، رفتند و راه را گم كردند و يكى از آنها گفت : مگر رسول خدا ( ص ) دستور نداد از چپ برويد ؟ و از چپ رفتند و به آن مردى كه رسول خدا ( ص ) گفته بود رسيدند و رهنمائى خواستند ( 2 ) و آن مرد كه عمرو بن حمق بود