تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
دسته‌هاى آتش زدند و بر سر او ريختند ، با خود گفت : همهء اين تلاشها براى كشتن پسر عقيل است ، اى جان من براى مرگى كه چاره ندارد بيرون شو ، با شمشير كشيده بيرون دويد و در كوچه با آنها نبرد كرد . ( 1 ) مسعودى و ديگران گفته‌اند : ميان او و بكر بن حمران احمرى دو ضربت رد و بدل شد ، بكر شمشيرى به لب مسلم زد ، لب بالاى مسلم را قطع كرد و به لب زيرين نشست و مسلم ضربتى سخت بر سر او زد و ضربت ديگر بر شانهء او زد كه تا درونش رسيد و اين رجز را خواند : به خدا كشته نگردم به جز آزاد و دلير گرچه بينم كه بود مرگ بسى تلخ و مرير مرد هر روز به زنجير بلائى است اسير سرد و گرمش همه آميخته چون زهر به شير پرتو خور همه برگشت و درافتاد به زير مىهراسم ز دروغ و فريب و تزوير ( 2 ) چون چنين ديدند ، محمد بن اشعث نزد او رفت و گفت : دروغ و فريب به تو ندهند ؛ به او امان داد و تسليم شد ، او را بر اشترى سوار كردند و نزد ابن زياد آوردند ، و پسر اشعث در برابر امانى كه به وى داد شمشير و سلاح او را بستد كه يكى از شعراء در هجو او گفته است : وانهادى عمّ خود وز نصرش سستى نمودى در دژى جا داشت محكم اى دريغا گر نبودى