مىخواند :
به خدا كشته نگردم بجز آزاد و دلير . . .
الخ ، گفتند : به تو دروغ و فريب گفته نشود و او توجه نكرد و بر سر او هجوم كردند تا زخم فراوان برداشت و مردى از پشت سر نيزهاى به او زد و به رو بر زمين افتاد و اسير شد .
( 1 ) در مناقب ابن شهر آشوب است كه او را تير باران كردند و سنگباران نمودند تا خسته شد و به ديوارى تكيه كرد و گفت : چيست كه مرا چون كفار سنگباران كنيد و من از خاندان پيغمبران نيك رفتارم حقّ رسول خدا را دربارهء ذرّيهاش رعايت نكنيد ، ابن اشعث گفت : خود را به كشتن مده ، تو در پناه منى ؛ فرمود : تا توانى دارم مرا اسير كنيد ؟ نه به خدا ، هرگز چنين نباشد و بر او حمله كرد و از او گريخت ؛ مسلم گفت : بار خدايا ، تشنگى مرا كشت و از همه سو به دو حمله كردند و بكير بن حمران احمرى لب بالايش را زد و مسلم ضربتى به شكم او زد و او را كشت و از پشت سر به وى نيزه زدند و از اسبش به زير افتاد و اسير شد .
( 2 ) شيخ مفيد و جزرى و ابو الفرج گفتهاند : مسلم زخم فراوان برداشت و از نبرد واماند و دست بازگرفت و به ديوارى تكيه كرد كه پهلوى همان خانه بود ، محمد بن اشعث به او نزديك شد و گفت : تو در امانى ، مسلم گفت : در امانم ؟ گفت :
آرى تو در امانى ، و همهء مردم جز عبيد الله بن عباس سلمى گفتند : در امانى ، ولى او گفت : مرا در اين موضوع اختيارى نيست ، و كنار رفت ؛ مسلم بن عقيل گفت :
به خدا اگر مرا امان نمىداديد به شما تسليم نمىشدم ، استرى آوردند و او را سوار كردند و گردش را گرفتند و شمشيرش را ربودند ، در اينجا از جان خود نوميد شد و چشمش گريان شد و دانست كه او را مىكشند و گفت : اين اول پيمان شكستنى است ، محمد بن اشعث گفت : من اميدوارم كه باكى نداشته باشى ،