تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
« اما بعد ، مسلم بن عقيل به كوفه آمده و شيعيان حسين بن على با او بيعت كرده‌اند ، اگر كوفه را مىخواهى ، مردى قوى را حاكم آن كن كه دستورت را اجراء كند و چون خودت كار كند ، نعمان بن بشير مرد ناتوانى است يا مسامحه كار است » . ( 1 ) عمارة بن عقبه و عمر بن سعد هم همين موضوع را به او نوشتند تا چون نامه‌ها به يزيد رسيد ، سرجون وابستهء معاويه را خواست و به او گفت : حسين ، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاده و براى او بيعت گرفته و نعمان بن بشير هم از خود ضعف نشان داده و نطق بدى كرده ، به نظر تو چه كسى را به كوفه بگمارم ؟ يزيد با ابن زياد خوش نداشت و از او گله‌مند بود ؛ سرجون در جواب گفت : اگر معاويه سر از قبر برآرد به نظر او عمل مىكنى ؟ گفت : آرى ، سرجون فرمان عبيد اللَّه بن زياد را بر كوفه به امضاى معاويه ارائه داد و گفت : نظر معاويه هنگام مرگ اين بود كه ابن زياد امير كوفه و بصره هر دو باشد ، يزيد گفت : بسيار خوب ، فرمان حكومت او را بفرست ؛ مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه را خواست و نامهء ابن زياد را با او فرستاد كه نوشته بود : « اما بعد ، دوستان من از اهل كوفه به من نوشته‌اند و گزارش داده‌اند كه پسر عقيل در آنجا جمعيت فراهم مىكند كه تفرقه ميان مسلمانان افكند ؛ تا نامهء مرا خواندى به كوفه برو و ماننده مهره ، پسر عقيل را جستجو كن ، تا او را پيدا كنى در بندش كش يا بكش يا تبعيد كن و السلام » . ( 2 ) و فرمان حكومت كوفه را هم به او داد ، مسلم بن عمرو به بصره رفت و فرمان
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 115 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى